<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" version="2.0">
<channel>
	<title>بلاگیکس | آخرین مطالب وبلاگ‌ها</title>
	<link>https://blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>آخرین نوشته‌های منتشر شده در وبلاگ‌های بلاگیکس</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>30</ttl>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Tue, 25 Aug 2026 13:47:18 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>دِلبَرِ ارباب 2 | دِلبَرِ ارباب</title>
		<link>https://delbararbab.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://delbararbab.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 13:47:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همه رفتن بیرون.
زن : از امروز به بعد تو نازگل صالحی نیستی ، تو نازگل میرزایی هستی ، همسر ارباب ارسلان و به امید خدا مادر ارباب زاده هم میشی...یعنی مادر نوه ی من...من نسرین هستم..میتونی من رو صدا کنی خانم بزرگ..»
چشم آرومی گفتم.
مهمونی شروع شده بود ، تموم خان های محله اومده بودن.
ی تور سفید انداختن ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه رفتن بیرون.</p><p>زن : از امروز به بعد تو نازگل صالحی نیستی ، تو نازگل میرزایی هستی ، همسر ارباب ارسلان و به امید خدا مادر ارباب زاده هم میشی...یعنی مادر نوه ی من...من نسرین هستم..میتونی من رو صدا کنی خانم بزرگ..»</p><p>چشم آرومی گفتم.</p><p>مهمونی شروع شده بود ، تموم خان های محله اومده بودن.</p><p>ی تور سفید انداختن روی سرم.</p><p>خدمتکار دستم رو گرفت و با هم از پله ها بالا رفتیم.</p><p>حدود سیصد نفر توی حیاط بودن ، ارباب ارسلان هم روی سکو بود.</p><p>خدمتکار من رو کنار ارباب گذاشت.</p><p>تابحال ندیده بودمش ، عطر تلخ و مست کننده ای ازش بلند شده بود.</p><p>قدش خیلی بلند بود ولی چون من سرم پایین بود ،. نمیتونستم ببینمش.</p><p>چند دقیقه بعد صداش شنیده شد با صدای بلند.</p><p>ارباب : امروز من ازدواج میکنم و شما نه تنها قراره به من احترام بزارید بلکه قراره به همسر من هم احترام گذاشته بشه...امروز من ازدواج میکنم و راه پدرم...ارباب اردشیر رو ادامه میدم و بعد فرزندم..پسرم راه منو ادامه میده...»</p><p>بعد حرفش همه تایید کردن و به امید خدا گفتن.</p><p>و بعد عاقد اومد.</p><p>ارباب بله رو گفت و نوبت من بود.</p><p>عاقد : خانم نازگل..فرزند وحید..آیا بنده وکیلم؟.»</p><p>نمیدونستم چی باید بگم.</p><p>اروم به خدمتکار نگاه کردم.</p><p>خدمتکار آروم گفت : بگو بله...»</p><p>سریع گفتم : بله..»</p><p>و بعد ارباب تور رو از روی سرم برداشت.</p><p>به چشمای کشیده و مشکیم نگاه کرد و منم به چشمای ابیش نگاه کردم.</p><p>همه دست زدن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://delbararbab.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>Pary.◉⁠‿⁠◉</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://delbararbab.blogix.ir">دِلبَرِ ارباب</source>
	</item>
	<item>
		<title>چالش نقاشی | پارادوکس</title>
		<link>https://moochi7.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moochi7.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 13:42:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[باسلام و درود بر رفقای بلاگیکسی ، لطف تان به چالش نقاشی بلاگفایی  مان مارا مجاب نمود که خانه ای هر چند نقلی اینجا فلحالً اجاره کنیم  و مدتی اینجا سکونت گزینیم ،، اول از همه از تک تک تان که در چالش شرکت نمودید تشکر میکنیم و ممنون میشویم دوستانی که در چالش شرکت نموده اند کامنتی بگذارند تا خدایی نکرده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>باسلام و درود بر رفقای بلاگیکسی ، لطف تان به چالش نقاشی بلاگفایی  مان مارا مجاب نمود که خانه ای هر چند نقلی اینجا فلحالً اجاره کنیم  و مدتی اینجا سکونت گزینیم ،، اول از همه از تک تک تان که در چالش شرکت نمودید تشکر میکنیم و ممنون میشویم دوستانی که در چالش شرکت نموده اند کامنتی بگذارند تا خدایی نکرده نقاشی ای  جا نماند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moochi7.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>پارادوکس</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://moochi7.blogix.ir">پارادوکس</source>
	</item>
	<item>
		<title>بازگشت سریع احساسات به منطقه طمع؛ سیگنال صعودی یا هشدار اصلاح؟ | ERFAN618</title>
		<link>https://erfan618.blogix.ir/post/52</link>
		<guid isPermaLink="true">https://erfan618.blogix.ir/post/52</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 13:36:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شاخص ترس و طمع بیت‌کوین به 80 رسیده است!
پس از ماه‌ها ترس و ناامیدی، احساسات بازار به سرعت به منطقه طمع بازگشته است.
 اما آیا این نشانه شروع یک روند صعودی پایدار است یا فقط گرم‌شدن زودهنگام بازار؟ 
در این مقاله به تحلیل این شاخص کلیدی و پیامدهای آن برای سرمایه‌گذاران می‌پردازیم.

 

 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260825133324144531.webp" alt="بازگشت سریع احساسات به منطقه طمع؛ سیگنال صعودی یا هشدار اصلاح؟" /></p><p>شاخص ترس و طمع بیت‌کوین به 80 رسیده است!</p><p>پس از ماه‌ها ترس و ناامیدی، احساسات بازار به سرعت به منطقه طمع بازگشته است.</p><p> اما آیا این نشانه شروع یک روند صعودی پایدار است یا فقط گرم‌شدن زودهنگام بازار؟ </p><p>در این مقاله به تحلیل این شاخص کلیدی و پیامدهای آن برای سرمایه‌گذاران می‌پردازیم.</p><p><br> </p><p><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://erfan618.blogix.ir/post/52/comment</comments>
		<dc:creator>Erfan 618</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://erfan618.blogix.ir">ERFAN618</source>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260825133324144531.webp" type="image/webp" />
		<media:thumbnail url="https://dl.blogix.ir/20260825133324144531.webp" />
		<category>تحلیل</category>
		<category>ارزهای دیجیتال</category>
	</item>
	<item>
		<title>سعــــــی دارم که خوب باشم | توکا🌱</title>
		<link>https://tookabano25.blogix.ir/post/252</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tookabano25.blogix.ir/post/252</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 13:26:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیگه حرفم نمیاد ، فک کنم دیگه کسی ام تمایلی به روزمرگی های من داشته باشه (حالا از قبل هم نمینوشتم که کسی بخونتم ولی خوشحال بودم این وبلاگ ادمهای زیادی بهم داده ، بودنتون برکت وبلاگمه 💖 واقعاً) 
مثلا دوست مکاتبه ای که این وبلاگ بهم داده گلیست از اون گلها ! خودش نمیدونه شایدم خودمم نخواستم بگم ولی قلب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیگه حرفم نمیاد ، فک کنم دیگه کسی ام تمایلی به روزمرگی های من داشته باشه (حالا از قبل هم نمینوشتم که کسی بخونتم ولی خوشحال بودم این وبلاگ ادمهای زیادی بهم داده ، بودنتون برکت وبلاگمه 💖 واقعاً) </p><p>مثلا دوست مکاتبه ای که این وبلاگ بهم داده گلیست از اون گلها ! خودش نمیدونه شایدم خودمم نخواستم بگم ولی قلبم قلباً دوسش داره …</p><p> </p><p>امروز هم رفتم باشگاه امروز هم بلند شدم و حرکت کردم ، پسرک زنگ زده بود گوشیم خاموش بود مامانم رو بیدار کرده بود که منو بیدار کنه !!! دیشب نمیدونم کی خوابم برد ولی نه توانایی گریه داشتم نه حال فکر کردن توی همین حول و ولا بودم به گمانم که خوابم برد و شارژ گوشیم صفر شده بود!</p><p> </p><p>خوشحالم برای خودم ، برای بدنم که صاحبش حواسش هست بهش …</p><p> </p><p> </p><p> </p><p>پ ن : باشگاه که میرم به تازگی دوتا از اون دوست هایی که درموردشون نوشتم رو میبینم توی باشگاه ، فقط ی سلام کوتاه ! کنار هم خیلی ساده رد میشیم ، قانون دنیا داره عوض میشه …</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tookabano25.blogix.ir/post/252/comment</comments>
		<dc:creator>توکا🌱</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://tookabano25.blogix.ir">توکا🌱</source>
	</item>
	<item>
		<title>چطور با اکسسوری ساده، استایل شیک‌تری داشته باشیم؟ ✨ | Accessories</title>
		<link>https://accessories.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://accessories.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 13:24:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[لازم نیست برای جذاب‌تر شدن استایلت همیشه لباس جدید بخری. گاهی یک اکسسوری شیک و مناسب می‌تونه همون لباس‌های همیشگی رو کاملاً متفاوت نشون بده.
راز یک استایل خوب، انتخاب درست اکسسوریه؛ نه استفاده از تعداد زیادی زیور و وسایل تزئینی.
💍 یک اکسسوری ساده، یک تغییر بزرگ
فرض کن یک استایل ساده با شومیز سفید و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>لازم نیست برای جذاب‌تر شدن استایلت همیشه لباس جدید بخری. گاهی یک اکسسوری شیک و مناسب می‌تونه همون لباس‌های همیشگی رو کاملاً متفاوت نشون بده.</p><p>راز یک استایل خوب، انتخاب درست اکسسوریه؛ نه استفاده از تعداد زیادی زیور و وسایل تزئینی.</p><p><span><strong>💍 یک اکسسوری ساده، یک تغییر بزرگ</strong></span></p><p>فرض کن یک استایل ساده با شومیز سفید و شلوار جین پوشیدی. حالا فقط یک دستبند ظریف، یک انگشتر خاص یا یک اکسسوری مو بهش اضافه کن.</p><p>همین جزئیات کوچیک باعث می‌شن استایل از حالت معمولی خارج بشه.</p><p>برای همین موقع خرید اکسسوری زنانه بهتره به این فکر کنی که محصولی که انتخاب می‌کنی با چند تا از لباس‌هات قابل ست کردنه.</p><p><span><strong>🌙 چه اکسسوری‌هایی همیشه کاربردی‌اند؟</strong></span></p><p>دستبند: برای استایل‌های روزمره و مینیمال انتخاب جذابیه.</p><p>انگشتر: حتی یک انگشتر ساده هم می‌تونه ظاهر دست‌ها رو زیباتر کنه.</p><p>اکسسوری مو: اگر دنبال یک تغییر سریع و دخترانه هستی، گیره‌ها و اکسسوری‌های مو گزینه خیلی خوبی هستند.</p><p>ست اکسسوری: اگر دوست داری چند آیتم با هم هماهنگ باشند، ست‌ها می‌تونن انتخاب راحت‌تری باشند.</p><p>🛍️ موقع خرید اکسسوری به چی دقت کنیم؟</p><p>قبل از خرید، فقط به این فکر نکن که «قشنگه یا نه؟»</p><p>از خودت بپرس:</p><ul><li>با لباس‌های من ست می‌شه؟</li><li>برای استفاده روزمره مناسبه؟</li><li>اندازه و طرحش با استایلم هماهنگه؟</li><li>واقعاً قراره ازش استفاده کنم؟</li></ul><p>اگر جواب این سؤال‌ها مثبته، احتمالاً انتخاب خوبی داری.</p><p>✨ حالا نوبت انتخاب توئه</p><p>اگر دنبال اکسسوری دخترانه، زنانه، شیک و خاص هستی، مدل‌های Del Luna رو ببین.</p><p>محصولات و موجودی‌ها در کانال فروشگاه قرار می‌گیرن و می‌تونی قبل از خرید مدل‌ها و قیمت‌ها رو بررسی کنی.</p><p>🌙 Del Luna | اکسسوری‌هایی برای کامل کردن استایل تو</p><p>🛒 مشاهده محصولات و خرید اکسسوری:</p><p><a href="https://t.me/+5Dp6SpNmxe1mYzk8" rel="nofollow">https://t.me/+5Dp6SpNmxe1mYzk8</a></p><p>گاهی برای خاص‌تر شدن، فقط یک جزئیات کوچیک کم داری. 💫</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://accessories.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>Del Luna | Admin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://accessories.blogix.ir">Accessories</source>
		<category>خرید اکسسوری</category>
		<category>خرید اکسسوری ارزان</category>
		<category>خرید اکسسوری خاص</category>
		<category>خرید اکسسوری اینترنتی...</category>
	</item>
	<item>
		<title>جدی گرفتن و جدی نگرفتن به عنوان مهارت‌های روانی | تعبیر خواب بادوم پفکی تند</title>
		<link>https://badoompofakitond.blogix.ir/post/2170</link>
		<guid isPermaLink="true">https://badoompofakitond.blogix.ir/post/2170</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 13:13:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
ممکنه اسم کتاب هنر رندانه‌ی به چیز گرفتن رو شنیده باشید یا حتی خونده باشیدش. این کتاب تا حد زیادی درمورد مهارت روانی جدی نگرفتن و پیچیدگی‌هاش هست اما درمورد اینکه چقدرش جزو رونشناسی زرده، نقدهای زیادی مطرح شده.
جدی نگرفتن یک قضیه، یا تشخیص اینکه چه چیزی واقعا ارزش جدی گرفتن داره، گاهی واقعا پیچیده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>ممکنه اسم کتاب هنر رندانه‌ی به چیز گرفتن رو شنیده باشید یا حتی خونده باشیدش. این کتاب تا حد زیادی درمورد مهارت روانی جدی نگرفتن و پیچیدگی‌هاش هست اما درمورد اینکه چقدرش جزو رونشناسی زرده، نقدهای زیادی مطرح شده.</p><p>جدی نگرفتن یک قضیه، یا تشخیص اینکه چه چیزی واقعا ارزش جدی گرفتن داره، گاهی واقعا پیچیده است، بخصوص وقتی با مسائل اجتماعی طرف باشیم. این نوع تشخیص و تصمیمات میتونه باعث بشه که آدم، انرژی و وقتش رو صرف برطرف کردن دغدغه‌ای کنه که لزوما برطرف شدنش اونقدرا هم مهم نبوده و تاثیری روی کیفیت زندگیش نمیذاشته.</p><p>یکی از بهترین پارامترهای تشخیص اینکه چه چیزی واقعا ارزش جدی گرفته شدن داره اینه که آیا چنین رویکرد و تصمیمی، کمکی به رشد شخصی شما میکنه یا نه؟ گاهی اوقات ما سعی میکنیم چیزی رو نادیده بگیریم یا مسخره کنیم تا فقط از فشار روانیش خلاص بشیم و امید داریم که این رویه، بار یک مسئولیت بزرگ رو از روی دوش ما برداره اما چنین تصمیمی در برخی اوقات میتونه باعث بزرگتر شدن مشکل و ایجاد فشار روانی بیشتر در طولانی مدت بشه.</p><p>الگوهای مرتبط با جدی گرفتن و جدی نگرفتن چالش ها یا پدیده ها، میتونن بعضا تاثیر پذیرفته از عرف اجتماع باشن. مثلا بی تفاوتی مردم نسبت به یک بی اخلاقی و نابهنجاری قابل توجه، میتونه باعث بشه که ما هم در برابرش گارد خودمون رو پایین بیاریم و ترغیب بشیم که جدیش نگیریم. این کار میتونه مساوی بشه با آسیب دیدن از اون پدیده.</p><p>برعکسش هم کاملا صدق میکنه یعنی گاهی دیدن دغدغه مندی و وسواس عموم مردم نسبت به یک اخلاقیات یا رفتار خاص، ممکنه باعث بشه که ما هم زیادی قضیه رو جدی بگیریم و عمر و انرژی‌مون رو براش صرف کنیم.</p><p>شما میتونید بدون تاثیر گرفتن از دیگران و به کمک درک نیازها و خواسته های خودتون، تصمیم بگیرید که چی ارزش جدی گرفتن داره و چه چیزی واقعا اونقدر که به نظر میرسه مهم نیست. شرایط زندگی شما ممکنه ایجاب کنه تا نسبت به چیزی بی تفاوت باشید که برای دیگران بسیار مهم و بحرانیه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://badoompofakitond.blogix.ir/post/2170/comment</comments>
		<dc:creator>بادوم پفکی تند</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://badoompofakitond.blogix.ir">تعبیر خواب بادوم پفکی تند</source>
		<category>مهارت های روانی</category>
	</item>
	<item>
		<title>مانهوا همکلاسی چپیتر 7 | Golden _manhwa</title>
		<link>https://goldenmanhwa.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://goldenmanhwa.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 13:10:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ژانر:ترسناک، هیجان انگیز، معمایی، عاشقانه، دبیرستانی 
هشدار:این مانهوا دارای صحنه هایی ایت که برای افراد زیر13سال توصیه نمی شود 
توصیه:در جای تاریک و تنها این مانهوا خوانده نشود 
برای دانلود روی قسمت ابی زیر ضربه بزنید و برای دانلود قسمت های قبلی رو اسم مانهوا در اخر پست ضربه بزنید 
🔴🔴اگر مانهوا دیر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260623014631789862.webp" alt="مانهوا همکلاسی چپیتر 7" /></p><p>ژانر:ترسناک، هیجان انگیز، معمایی، عاشقانه، دبیرستانی </p><p>هشدار:این مانهوا دارای صحنه هایی ایت که برای افراد زیر13سال توصیه نمی شود </p><p>توصیه:در جای تاریک و تنها این مانهوا خوانده نشود </p><p>برای دانلود روی قسمت ابی زیر ضربه بزنید و برای دانلود قسمت های قبلی رو اسم مانهوا در اخر پست ضربه بزنید </p><p>🔴🔴اگر مانهوا دیر دانلود میشود یک بار فیلتر شکن را  امتحان کنید 🔴🔴</p><p>شرایط پارت بعدی:لایک=5🫶</p><p><a href="https://drive.google.com/file/d/1FwolqaiYWOkL9_1sHw1lJJ6hN-bwmOnr/view?usp=drivesdk" rel="nofollow">لینک دانلود </a></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://goldenmanhwa.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>Mandi</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://goldenmanhwa.blogix.ir">Golden _manhwa</source>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260623014631789862.webp" type="image/webp" />
		<media:thumbnail url="https://dl.blogix.ir/20260623014631789862.webp" />
		<category>مانهوا همکلاسی</category>
	</item>
	<item>
		<title>من راجع به گِل حرف نمیزنم ! | گاه نوشت های یک زنِ جنگ زده !</title>
		<link>https://khanoomef.blogix.ir/post/96</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khanoomef.blogix.ir/post/96</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 13:04:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه زمانی انقدر گِل ارزون‌ بود وقتی کمی خشک‌ میشد یا از حالت نرمیش خارج میشد و‌ ورز دادنِش کمی‌ ، فقط کمی ،سخت میشد کلا گِله رو‌ مینداختیم‌ دور یه کیسه جدید باز میکردیم .

 
الان نه تنها تا خرتناقِ گِل رو استفاده میکنم ، بلکه وقتی خشک شد خورده خورده جمع میکنم دوباره خیس و پهن میکنم تا بشه ازش استفاده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span>یه زمانی انقدر گِل ارزون‌ بود وقتی کمی خشک‌ میشد یا از حالت نرمیش خارج میشد و‌ ورز دادنِش کمی‌ ، فقط کمی ،سخت میشد کلا گِله رو‌ مینداختیم‌ دور یه کیسه جدید باز میکردیم .</span></p><p><br> </p><p><span>الان نه تنها تا خرتناقِ گِل رو استفاده میکنم ، بلکه وقتی خشک شد خورده خورده جمع میکنم دوباره خیس و پهن میکنم تا بشه ازش استفاده کرد!</span></p><p><br> </p><p><span>تازه رومم تو‌ رو‌ مردم باز شده زبون دراوردم و‌ هزینه گِل رو جدا از شاگرد نگون بخت میگیرم .</span></p><p><span>دوستای نزدیک و‌ گِل بازی بچه هاشون‌ که جای خود .</span></p><p><span>دیگه اون‌خانوم ‌ف رو‌ لولو برد .</span></p><p><span>تموم شد</span></p><p><span>بله دوستان این است چشم انداز فتح قله ها یکی پس از دیگری</span></p><p><span>این کاریه که با ما کردن</span></p><p><br> </p><p><span>وگرنه که همیشه دستِ بده داشتیم با تواضع و متانت و صبوری همه رو به کارگاه راه میدادیم تا گِل بر سر خود و‌ در و‌دیوار بزنند و‌ کَکِمان هم نگزد.</span></p><p><br> </p><p><span>ولی امروز افسوس و‌ صد افسوس که ریده اند بر سر در همه چی و‌ همه کس و همچنان ول کن ماجرا نیستند.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khanoomef.blogix.ir/post/96/comment</comments>
		<dc:creator>خانوم ف</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://khanoomef.blogix.ir">گاه نوشت های یک زنِ جنگ زده !</source>
	</item>
	<item>
		<title>وای😭😂 | Fᵤₙ ₜwₑₑₜ</title>
		<link>https://funtweet.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://funtweet.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 12:58:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div>]]></content:encoded>
		<comments>https://funtweet.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>Star Sha̷d̷ow</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://funtweet.blogix.ir">Fᵤₙ ₜwₑₑₜ</source>
	</item>
	<item>
		<title>مومیایی عشق | سایت رسمی شهلا مظفری</title>
		<link>https://shahlamozaffari.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://shahlamozaffari.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 12:41:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[باید عشق را
مومیایی کنیم
چونان فراعنه
در تابوتی از طلا و نغمه
و در عصر سیم و سکوت
آنجا که قلب ها
در مدار دیجیتال می‌لرزند.
عشق آرام آرام
در خود می‌میرد
چون شعمی 
در مشت مجسمه ای یخی
بگذارید وارثان زمان
پوست خشکیده اش را
عشق، اگرچه خاموش
هنوز دارد.
شهلا مظفری از مجموعه شعر "قوس خاموشی"]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260825124136740451.webp" alt="مومیایی عشق" /></p><p>باید عشق را</p><p>مومیایی کنیم</p><p>چونان فراعنه</p><p>در تابوتی از طلا و نغمه</p><p>و در عصر سیم و سکوت</p><p>آنجا که قلب ها</p><p>در مدار دیجیتال می‌لرزند.</p><p>عشق آرام آرام</p><p>در خود می‌میرد</p><p>چون شعمی </p><p>در مشت مجسمه ای یخی</p><p>بگذارید وارثان زمان</p><p>پوست خشکیده اش را</p><p>عشق، اگرچه خاموش</p><p>هنوز دارد.</p><p><strong>شهلا مظفری از مجموعه شعر "قوس خاموشی"</strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://shahlamozaffari.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>کانون نویسندگان میر</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://shahlamozaffari.blogix.ir">سایت رسمی شهلا مظفری</source>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260825124136740451.webp" type="image/webp" />
		<media:thumbnail url="https://dl.blogix.ir/20260825124136740451.webp" />
	</item>
	<item>
		<title>بازيهای واندرسوان کالر: Rockman EXE WS | World of Emulators &amp; Games</title>
		<link>https://highlightsh.blogix.ir/post/164</link>
		<guid isPermaLink="true">https://highlightsh.blogix.ir/post/164</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 12:32:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Rockman EXE WS
راکمن در واقع نام ژاپنی همون شخصیت مگامن هست و بازیهای زیادی برای این شخصیت ساخته شده. این نسخه از بازی به طور انحصاری فقط برای کنسول واندرسوان کالر در ژاپن عرضه شد که حالا به لطف شبیه سازها می تونید به راحتی اجرا و بازیش کنید.
لینک دانلود
برای اجرای بازی در اندروید و کامپیوتر، به شبی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span><strong>Rockman EXE WS</strong></span></p><p>راکمن در واقع نام ژاپنی همون شخصیت مگامن هست و بازیهای زیادی برای این شخصیت ساخته شده. این نسخه از بازی به طور انحصاری فقط برای کنسول واندرسوان کالر در ژاپن عرضه شد که حالا به لطف شبیه سازها می تونید به راحتی اجرا و بازیش کنید.</p><figure class="image image_resized"><img src="https://my.files.ir/api/v1/file-entries/2519203?shareable_link=368344&amp;password=null&amp;thumbnail=" width="1337" height="854"></figure><figure class="image image_resized"><img src="https://my.files.ir/api/v1/file-entries/2519204?shareable_link=368345&amp;password=null&amp;thumbnail=" width="1328" height="855"></figure><p><a href="https://my.files.ir/drive/s/XUfveUnWheNaMhd8Mt0A4iaCRPDCAG" rel="nofollow"><span>لینک دانلود</span></a></p><p>برای اجرای بازی در اندروید و کامپیوتر، به <span>شبیه ساز واندرسوان کالر (Wonderswan Color)</span> در لینک زیر نیاز دارید:</p><p><a href="https://highlightsh.blogix.ir/post/163/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-Wonderswan-Color-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1"><span>لینک شبیه ساز</span></a></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://highlightsh.blogix.ir/post/164/comment</comments>
		<dc:creator>شاهین</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://highlightsh.blogix.ir">World of Emulators &amp; Games</source>
		<category>واندرسوان کالر (Wonderswan Color)</category>
	</item>
	<item>
		<title>ارتباطات، لازم اما اشتباه | روان شناسی که روانی شد..</title>
		<link>https://aghayenashenas20.blogix.ir/post/92</link>
		<guid isPermaLink="true">https://aghayenashenas20.blogix.ir/post/92</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 12:25:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از مسائلی که تازگیا راجبش فکر می‌کنم و مدت هاست گوشه ذهنم خاک می خوره، ارتباط بین آدم هاست. یک مقایسه کوتاه هر چند شاید اشتباه شاید هم درست میخوام انجام بدم. 
در ایران، تعریف درستی از ارتباط بین آدم ها وجود نداره و اینجا منظورم بیشتر ارتباطات بین دختر و پسر هاست تا دوستان هم نوع، از کودکی همه چی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از مسائلی که تازگیا راجبش فکر می‌کنم و مدت هاست گوشه ذهنم خاک می خوره، ارتباط بین آدم هاست. یک مقایسه کوتاه هر چند شاید اشتباه شاید هم درست میخوام انجام بدم. </p><p>در ایران، تعریف درستی از ارتباط بین آدم ها وجود نداره و اینجا منظورم بیشتر ارتباطات بین دختر و پسر هاست تا دوستان هم نوع، از کودکی همه چیز تفکیک میشه یا بهتره بگم جنسیت گذاری میشه، حتی بازی کردن! روابط دنیای کودکی از همون بچگی محدود میشه به این جمله "دخترا با دخترا، پسرا با پسرا" که حتی تو روان‌شناسی رشد هم بهش برخورد می‌کنیم به نوعی، هر چند از نگاه من چیزی که روان‌شناسی میگه غالبا با چیزی که ایرانی ها پیاده می کنن، همخوانی چندانی نداره ، یادمه یه جا تو کتاب روان‌شناسی دبیرستان، همین جمله رو با فرموده پیامبر همراه کرده بودن، چیزی که همون موقع خوندن هم برام عجیب بود که چرا باید در یک کتاب دو مفهوم جدا از هم رو ، مرتبط با هم قرار بدن!</p><p>اما این جمله غالبا اشتباه نیست، چراکه دوره ای از کودکی انسان میل به دوستی و ارتباط با هم جنس خودش داره، اما محدودیت های بیش از حد طوری که در ذهن کودک، اینطور جا بیفته که دختر ها با پسر بازی نکنن(چون جیزه)یا پسرا هم همین منوال، این ایجاد تفکر چندان درست نیست! در اینجا نمیخوام از لحاظ دینی یا مذهبی به موضوع نگاه کنم و نظراتم مخالفش هم نیست، اما اصولا وقتی از کودکی در مدارس تک جنسیتی درس می خونی، در آینده حتی ممکنه در دانشگاه های تک جنسیتی کشور مشغول به تحصیل بشی، غالبا دیگه چیزی به اسم جنس مخالف برای تو معنای درستی نخواهد داشت! </p><p>حتی از نظر من، گاها ترس هایی در این رابطه به وجود میاد که فرد نمی دونه در مواجهه با جنس مخالف باید چکار کنه، چی بگه و...</p><p>از طرفی برام جالبه، تمامی روابط دختران و پسران در این مجموعه بزرگ صرفا بر یک دایره مثلا عاشقانه گردش میکنه و تازگیا حتی سن این روابط پایین تر هم اومده! و این در واقع میشه گفت مکمل یا جایگزین یک رابطه عادی بین دو جنس مخالفه که به صورت مریض گونه ای با هزار عنوان زید و اکس و کراش و رل و... نمودار شده. </p><p>این موضوع اینقدر ویروسی شده که یک رابطه عادی بین دو نفر هم ممکنه مورد اصابت قضاوت های مختلفی قرار بگیره، در این بین هم ممکنه افرادی معتقد باشن یک رابطه دوستانه خارج از روابط عاشقانه امروزه وجود نداره و در واقع گول زدن خود و بازی با کلماته! در موردش باید بگم من هم قطعا نمی‌تونم بگم همچین چیزی محال هست یا نه و شاید به نوعی در حال آزمایشش هم هستم، اما بحث اصلی من، صرفا این نیست، یک دختر و یک پسر چه دوست باشند چه دوستدار هم، باید بتوانند از جنس هم شناخت کافی داشته باشند که این از نگاه من در بین بعضی از دخترا و پسرا قفله! </p><p>در خارج از کشور، حداقل طبق کتاب هایی که من خوندم چه در داستان های ساختگی چه بر اساس واقعیت، همیشه اکیپی سه نفره یا بیشتر شامل دختر و پسر، واقعیت یک داستان را می چرخانند، حل ماجرا و طی کردن داستان ها، حتی در فیلم هایی که می بینید هم به همین صورت اتفاق میفته و این ارتباط دوستانه، نه آسیب زننده بلکه شاید حتی منجر به ایجاد دیدگاه های بازتری نسبت به دنیا و اتفاقات و مسائل دیگری باشه، هر چند که من آسیب زننده بودن مواردی در این حالت رو نفی نمی کنم، حتی قصد تخریب ایران را با این مسئله ندارم، اما نگاه به این ماجرا، بر این اساس که بچه ها در واقعیت کنونی از روابطشان تعریف درستی ندارند و خیلی دیر حداقل در نسل من با جنس مخالف رو به رو می شوند، یا خیلی زود در نسل بعد از من مواجهه خواهند شد، هر دو آسیب زننده است.</p><p>اینکه به طور آکادمیک، من در دوران دانشجویی در یک کلاس مختلط حاضر شوم، در حالی که ۱۲ سال، همچین چیزی وجود نداشت، صرفا چیزی است که استرس زا و شاید حکایت از گاهی ناشی گری های عجیب است. این بحثی گسترده است و در این بین، برای نسل ما که آن جمله سمناک بیشتر به کار رفته است مواجهه با همکلاسی های مختلف، در ناخودآگاه همان جمله را زنده می‌کند، و این چیزی است که در محل کار و باقی موارد هم همراه ماست و برای همینه که میگم مواجهه درست از ابتدای کودکی به طور صحیح باید صورت بگیره نه این وضعیت شل و سفت کن خانواده ها...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://aghayenashenas20.blogix.ir/post/92/comment</comments>
		<dc:creator>Yekta_Jmi</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<source url="https://aghayenashenas20.blogix.ir">روان شناسی که روانی شد..</source>
		<category>محدودیت</category>
		<category>ارتباطات</category>
	</item>
	<item>
		<title>اوپس | روزهای آبی</title>
		<link>https://graydays.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://graydays.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 12:22:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ببین من حوصله ام اوکی نیست ولی داشتم به مامان میگفتم که بابا رفت ... هیچی نخره چون سایز و اندازه دستش نیست  و فقط بره برای خودش بخره و تفریح کنه... این وسط خواهرم پرید وسط و منم گفتم اگه حوصله نداری گوش بدی برو خونه خودت من دارم با مامان صحبت میکنم و تو حق نداری بگی حرف نزنم. حالت عادی بود اینو نمی‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ببین من حوصله ام اوکی نیست ولی داشتم به مامان میگفتم که بابا رفت ... هیچی نخره چون سایز و اندازه دستش نیست  و فقط بره برای خودش بخره و تفریح کنه... این وسط خواهرم پرید وسط و منم گفتم اگه حوصله نداری گوش بدی برو خونه خودت من دارم با مامان صحبت میکنم و تو حق نداری بگی حرف نزنم. حالت عادی بود اینو نمی‌گفتم. حالا خانم بهش برخورده که خونه بابا فقط خونه تو نیست... خو اگه سکوت میخوای بمون خونه خودت🤦‍♀️... من حق دارم با مادرم حرف بزنم. هرچند که منظورش این بود تو هرچی بگی این مادر باز حرف خودش رو میزنه الکی سرتو درد نیار ...</p><p>خلاصه من میگم تو این شرایط باید حرف نزنما🤦‍♀️... حتی سعی میکنم تو کلاس هام کمتر حرف بزنم. بیشتر بچه ها حرف بزنن🤦‍♀️... کاش از این دوره بگذرم.</p><p>تازه دلم میخواد اینجا هم حذف کنم به مرحله دیلت رسیدم ... </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://graydays.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>خاکستری</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://graydays.blogix.ir">روزهای آبی</source>
	</item>
	<item>
		<title>حداقل برای سه ساعت | عنوان؟</title>
		<link>https://idunno.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://idunno.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 12:11:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بسهههه، تموم شدددد.
حداقل برای سه ساعت، تونستم انجامش بدم. کل این لیست، الان انجام شده، هرچند بعدش متوجه شدم که اصلا چیز زیادی ننوشته بودم.
گشنمه، رژیم به کجام آخه- دوست دارم پرخوری کنم، ولی تا الان رو مثل قبلنا، با حذف یه‌سری چیزا از برنامه غذایی‌م (چه غلطا!) پیش رفتم. درواقع رژیمم همیشه سالمه و کل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div></div></figure><p><span>بسهههه، تموم شدددد.</span></p><p><span>حداقل برای سه ساعت، تونستم انجامش بدم. کل این لیست، الان انجام شده، هرچند بعدش متوجه شدم که اصلا چیز زیادی ننوشته بودم.</span></p><p><span>گشنمه، رژیم به کجام آخه- دوست دارم پرخوری کنم، ولی تا الان رو مثل قبلنا، با حذف یه‌سری چیزا از برنامه غذایی‌م (چه غلطا!) پیش رفتم. درواقع رژیمم همیشه سالمه و کلا نیاز خاصی هم به این نیست که فکر کنم چه کوفتی می‌خورم، همیشه دلیل چاقی‌ام یه‌سری عادت‌های مسخره بودن؛ مثلا تا فلان سالگی، روزی دوتا نوشابه خونواده‌رو تو خودم غیب می‌کردم که حدود دو سال پیش، کنار گذاشتمش؛ یکم بعدتر، نون رو حذف کردم و بعدتر از اون هم برنج. پس چرا چاق موندم؟ خب من بعد حذف کردن نوشابه، جوگیر شدم و عملا هرچی دیگه هم بود حذف کردم، پس فروردین امسال، بعد این‌که ۴۸ کیلو کم کرده بودم، یهو نون اومد یقه‌مو گرفت و از اون موقع هر صبح دوتا بربری می‌خورم. :/ یه‌جورایی عقده شده بود. :/</span></p><p><span>قرصم‌رو هم یکی کمتر خوردم.</span></p><p><span>درمورد «نوار» هم، رفتم دیدم خوش‌شانسم و اشتراک سالانه‌ش، کلی تخفیف خورده و خریدمش؛ فقط مشکل این‌جاست که خب، من امروز رو تظاهر می‌کنم، فردا که دیگه این آدم نیستم، پس اشتراک قراره به چه دردم بخوره؟</span></p><p><span>بگذریم، نشستم درمورد رمانم فکر کردم، اصلا کدوم رمان؟ هربار که می‌رم سراغش تا شروعش کنم، کل ژانر و زمان داستان و فلان و همه‌چی عوض می‌شه. :/ درواقع اصلا شروعش نکردم. تهش این شد که یه داستان جدید رو یادداشت کردم تا یه‌روزی شاید نوشتمش.</span></p><p><span>مسواک‌زدن اول صبحی، (تو تابستونا) خیلی‌خیلی سخته و سر همین همیشه به‌زور، عصر انجامش می‌دم، ولی اینم چون نوشته بودم انجام دادم.</span></p><p><span>درواقع سه ساعت رو کاملا تظاهر کردم که یه آدم دیگه‌م، ولی بیشتر از این نمی‌کشم، الان که تمومشون کردم، می‌تونم برگردم به حالت قبلی؟ مشکلم اینه برگشتن، بهم حس پوچی خیلی بدی می‌ده و برنگشتن، این حس‌رو می‌ده که هیچ آرامش و آزادی‌ای ندارم.</span></p><p><span>به‌‌هرحال این شبیه یه روز منظمی بود که خیلی وقته می‌خواستم و انجامش نمی‌دادم؛ پس چالش رو بهونه کردم تا به این کارا برسم‌... (حقیقتا دلم می‌خواد منم مونولوگ بنویسم ولی حالی‌ام نیست.)</span></p><p><span>دوست داشتم همون شخصیت صبح رو تا آخر عمر نگه دارم، اما نمی‌شه.</span></p><p><span>راستی، اگر می‌خواستم بنویسم، شخصیتی که کاملا مخالف من باشه، چطور آدمیه؟ حس می‌کنم جوابی که می‌گیرم، از فحش هم بدتره. :/</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://idunno.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>دال.</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://idunno.blogix.ir">عنوان؟</source>
	</item>
	<item>
		<title>قانون وعرف شریعت ومصلحت | طرح مسائل بنیادین و اساسی</title>
		<link>https://behabadi.blogix.ir/post/199</link>
		<guid isPermaLink="true">https://behabadi.blogix.ir/post/199</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 11:49:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به نام خدا
قانون را نمایندگان مردم تصویب می کنند و دارای ضمانت اجراست وعرف را مردم عادی که ضمانت اجرایی قانونی ندارد
اگر قانونی مثلا مانند پوشش اجباری در کشور باشد وعرف با آن موافق نباشد چه باید کرد؟
چون قانون مصوب نمایندگان مردم است وعرف نظر عامه مردم  باید عرف را ترجیح داد تا قانون عوض شود ویا تا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به نام خدا</p><p>قانون را نمایندگان مردم تصویب می کنند و دارای ضمانت اجراست وعرف را مردم عادی که ضمانت اجرایی قانونی ندارد</p><p>اگر قانونی مثلا مانند پوشش اجباری در کشور باشد وعرف با آن موافق نباشد چه باید کرد؟</p><p>چون قانون مصوب نمایندگان مردم است وعرف نظر عامه مردم  باید عرف را ترجیح داد تا قانون عوض شود ویا تا زمانیکه عرف حاکم است قانون معلق بماند مانند آنچه درمورد قانون حجاب ازسوی رئیس جمهور عمل گردید </p><p>مشابه این امر شریعت است که اموری را واجب ویا حرام نموده وضمانت اجرا دارد ولی مصلحت شخصی وضرورت اقتضای دیگری دارد دراینجا انتخاب مصلحت با فرد است وحکم شریعت موقتا معلق می ماند مثلا اگر کسی آبی نیابد وجانش درخطر باشد اگر شرابی درمیان باشد می تواند آن را بنوشد وازخطر برهد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://behabadi.blogix.ir/post/199/comment</comments>
		<dc:creator>محمد علی به آبادی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://behabadi.blogix.ir">طرح مسائل بنیادین و اساسی</source>
	</item>
	<item>
		<title>سلام ؛ من دیوانه ام ! P49 | وبلاگ لیدی باگ</title>
		<link>https://ladybug1.blogix.ir/post/28857</link>
		<guid isPermaLink="true">https://ladybug1.blogix.ir/post/28857</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 11:34:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : هریت گرین 
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e000310_1003785809_5225339-1.jpg" alt="سلام ؛ من دیوانه ام ! P49" /></p><p>سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗</p><p>این قسمت : هریت گرین </p><p>اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉</p><p>اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://ladybug1.blogix.ir/post/28857/comment</comments>
		<dc:creator>M.J.R</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://ladybug1.blogix.ir">وبلاگ لیدی باگ</source>
		<media:content medium="image" url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e000310_1003785809_5225339-1.jpg" type="image/jpeg" />
		<media:thumbnail url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e000310_1003785809_5225339-1.jpg" />
		<category>📚 داستان و رمان 📚</category>
		<category>سلام؛ من دیوانه ام</category>
	</item>
	<item>
		<title>من اگه من نبودم. | انارسرخ</title>
		<link>https://piniq2.blogix.ir/post/109</link>
		<guid isPermaLink="true">https://piniq2.blogix.ir/post/109</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 11:23:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همیشه صبحا قبل از همسرم بیدار میشم. 
خیلی بی سر و صدا کتری رو روی شعله میگذارم و شال و کلاه میکنم برای خرید نون تازه میزنم بیرون. 
عاشق خرید مایحتاج خونه ام ولی آقای همسر اجازه نمیده، برای همین صبحا وقتی خوابه پا میشم میرم نونوایی و دو تا نون تافتون داغ میگیرم. 
تا خونه میرسم آب جوش اومده و آقای همس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه صبحا قبل از همسرم بیدار میشم. </p><p>خیلی بی سر و صدا کتری رو روی شعله میگذارم و شال و کلاه میکنم برای خرید نون تازه میزنم بیرون. </p><p>عاشق خرید مایحتاج خونه ام ولی آقای همسر اجازه نمیده، برای همین صبحا وقتی خوابه پا میشم میرم نونوایی و دو تا نون تافتون داغ میگیرم. </p><p>تا خونه میرسم آب جوش اومده و آقای همسر هم بیدار شده. </p><p>برعکس من آقای همسر خیلی آروم کاراش رو انجام میده. برا همین میتونم تا رفتنش یه صبحانه جانانه درست کنم و گرسنه راهیش نکنم. </p><p>بعد از بدرقه کردنش با بوس و بغل، تاااازه میپردازم به علاقم. یعنی جمع و جور خونه و آشپزی😍</p><p>تا ساعت دوازده که همسر عزیزم میاد خونه، همه جا مرتب و تمیزه، عطر غذا کل فضای خونه به جز اهل خونه رو گرفته . </p><p>مرد خونم که میاد، براش شربت گلاب زعفرون میبرم تا گرمایی که تا الان بیرون تحمل کرده رو بشوره ببره. </p><p>بعد از ناهار هم بچه ها رو میبرم توی حیاط و باهاشون بازی میکنم تا باباشون استراحت کنه. </p><p>میدونم حسابی خستست و استراحت و سکوت حقشه. </p><p>حدود ساعت ۴ دوباره به فکر غذا میفتم. تو درست کردن لذیذترین غذاها با کمترین امکانات استادم. </p><p>حین پخت شام به این فکر میکنم چقدر اونایی که مدام سرشون توی گوشیه زندگیشون تباهه. </p><p>چه خوب که من وابسته به این صفحه شیشه ای نیستم. </p><p>چه خوب که عاشق زندگی کردن توی دنیای واقعیم. </p><p>چه خوب که همیشه به جای وقت گذروندن با آدمای مجازی، با عشقای زندگی واقعیم، خانوادم، وقت میگذرونم. </p><p>و چه خوب که هیچ وقت از کار خونه انجام دادن خسته نمیشم. 😊</p><p> </p><p> </p><p> </p><p>+سر بعضی از جمله های این پست خندم گرفته بود. </p><p>++کلماتی که برای بچه مردم به کار بردم از ته دلم اومده. </p><p>+++میخواستم از روی متن مکتوب توی برگه بنویسم، ولی بازم تغییر کرد. </p><p>++++چالش خانوم نسیم کمالی هست(نمیدونم چرا هی میخوام بگم نسیم ادبی) یه مونولوگ متضاد شخصیت خودتون. بدون مخاطب. نمیدونم تونستم درست درش بیارم یا نه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://piniq2.blogix.ir/post/109/comment</comments>
		<dc:creator>انار بانو</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<source url="https://piniq2.blogix.ir">انارسرخ</source>
	</item>
	<item>
		<title>از انبساط پول تا فشردگی زندگی | مجله اینترنتی کسب و کار (روان تنظیم)</title>
		<link>https://mdamsrl.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mdamsrl.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 11:13:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گزارش کاربردی اقتصاد ایران در عبور از رکود و گرانی
رکود و گرانی را می‌توان شبیه به دو بیماری هم‌زمان دانست؛ یکی حجم معاملات و تولید را می‌خشکاند و دیگری قدرت خرید را آب می‌کند. در اقتصاد ایران، این دو پدیده نه به‌عنوان «چرخه» بلکه به‌عنوان «وضعیت پایدار» سال‌هاست که ادامه یافته است. اما در بهار و تا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w000867____12.png" alt="از انبساط پول تا فشردگی زندگی" /></p><p><span><strong>گزارش کاربردی اقتصاد ایران در عبور از رکود و گرانی</strong></span></p><p><span><span lang="AR-SA" dir="ltr">رکود و گرانی را می‌توان شبیه به دو بیماری هم‌زمان دانست؛ یکی حجم معاملات و تولید را می‌خشکاند و دیگری قدرت خرید را آب می‌کند. در اقتصاد ایران، این دو پدیده نه به‌عنوان «چرخه» بلکه به‌عنوان «وضعیت پایدار» سال‌هاست که ادامه یافته است. اما در بهار و تابستان ۱۴۰۵، این وضعیت شکل هشداردهنده‌تری به خود گرفته است: تورم نقطه‌به‌نقطه کالاهای اساسی از مرز ۴۰ درصد عبور کرده و بسیاری از واحدهای تولیدی، نه برای افزایش سود، که برای «کم‌نکردن زیان» تقلا می‌کنند</span>.</span></p><p><span><span lang="AR-SA" dir="ltr">این گزارش قصد ندارد عدد و آمار را به‌تنهایی مرور کند؛ هدف آن است که نشان دهیم در چنین شرایطی، هر بازیگر اقتصادی – از فرد تا حاکمیت – چه ابزارهایی در اختیار دارد و چرا انتخاب «واکنش درست» از «واکنش سریع» مهم‌تر است</span>.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mdamsrl.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>محمود دلیر عبدی نیا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://mdamsrl.blogix.ir">مجله اینترنتی کسب و کار (روان تنظیم)</source>
		<media:content medium="image" url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w000867____12.png" type="image/png" />
		<media:thumbnail url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w000867____12.png" />
	</item>
	<item>
		<title>وقتی همه گفتن نمیتونی ، خودت رو ثابت کن 🔥⛸️ | 🌟 FLOKI000 🌟</title>
		<link>https://floch3.blogix.ir/post/149</link>
		<guid isPermaLink="true">https://floch3.blogix.ir/post/149</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 11:02:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کل زندگیم بهم می‌گفتن به جایی نمیرسم.
ولی بعدش یه لحظه رسید که فهمیدم بهترین اسکیت‌باز دنیا هستم.
وقتی اون همه آدم ایستادن و تشویقم کردن، فهمیدم واقعاً میتونم.
همه اونایی که می‌گفتن نمیتونم؟
خب، گور باباشون 😂 من انجامش دادم! 🔥💪
دیالوگ مارگو رابی Margot Robbie]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>کل زندگیم بهم می‌گفتن به جایی نمیرسم.<br>ولی بعدش یه لحظه رسید که فهمیدم بهترین اسکیت‌باز دنیا هستم.<br>وقتی اون همه آدم ایستادن و تشویقم کردن، فهمیدم واقعاً میتونم.<br>همه اونایی که می‌گفتن نمیتونم؟<br>خب، گور باباشون 😂 من انجامش دادم! 🔥💪</p></blockquote><ul><li class="ck-list-marker-bold"><p><strong>دیالوگ مارگو رابی Margot Robbie</strong></p></li></ul>]]></content:encoded>
		<comments>https://floch3.blogix.ir/post/149/comment</comments>
		<dc:creator>FLOKI000</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://floch3.blogix.ir">🌟 FLOKI000 🌟</source>
		<category>دیالوگ</category>
		<category>مارگو رابی</category>
	</item>
	<item>
		<title>بالاخره گذشت! | آن یکی خر داشت پالانش نبود</title>
		<link>https://dream1400.blogix.ir/post/175</link>
		<guid isPermaLink="true">https://dream1400.blogix.ir/post/175</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 10:59:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میم امروز حرکت میکنه و میخاد بیاد اینجا البته من استرس دارم تا حالا از این مدل کارا نکردم😂😂 ان شالله به خیر میگذره
دیروز عصر که از بیمارستان برگشتم یعنی همون تو بیمارستان من میگرن بدی شدم شاید سالی یبار اینطوری شم یا دوسالی یبار خیلی بد بود. صبح که برق رفته بود دوباره ساعت ۷ تا۹ شبم برقها رفت البته...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>میم امروز حرکت میکنه و میخاد بیاد اینجا البته من استرس دارم تا حالا از این مدل کارا نکردم😂😂 ان شالله به خیر میگذره</p><p>دیروز عصر که از بیمارستان برگشتم یعنی همون تو بیمارستان من میگرن بدی شدم شاید سالی یبار اینطوری شم یا دوسالی یبار خیلی بد بود. صبح که برق رفته بود دوباره ساعت ۷ تا۹ شبم برقها رفت البته برامن بد نبود چون از نور بدم میومد دیروز عصر و هیچ جا نتونستم برم.</p><p>شامم که داشتم تا جون داشتم سمنو خوردم بسکه عاشقشم. حالا یادم باشه قبل رفتن ثبت سفارش کنم دوسه کیلو بخرم ببرم.</p><p>دیشب پیجمو یکی از شرکتهایی که از برندشون استفاده میکنیم استوری کرده پستمو وهم لایک کرده بود😅خیلی خوب بود یعنی انتظارش نداشتم با ۱۳ فالوور شرکت همچین کاری کنه. و این نشون میده که دارم درست پیش میرم الان میفهمم یه سایت و یه پیج بیاری بالا اونم دست تنها چقدر سخته و کسب وکار و بیزنس شخصی چقدر بی خوابی و شب بیداری و استرس پشتشه</p><p>میم دیشب میگفت من مخالف کارتم چون تو نبایذ استرس بدی به خودت نباید خودتو خسته کنی و من نگرانم این شرایط بهت آسیب بزنه میگم قبلا از فکر و خیال خوابم نمیبرد الان حداقل اون تایم دارم کار میکنم وقتی میخوابم که به خواب نیاز دارم میگه اگر اینطوری اوکی پیش برو</p><p>امروز روز شلوغی داریم تو کمپانی و من تازه باید امروز خونه رو تمیز ومرتب کنم میم داره میاد</p><p>خودمم چندتا کار دارم بیرون🤒</p><p>ببینم به کدومها میرسم؟ </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://dream1400.blogix.ir/post/175/comment</comments>
		<dc:creator>موجا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://dream1400.blogix.ir">آن یکی خر داشت پالانش نبود</source>
	</item>
	<item>
		<title>من و این همه برنامه ریزی های انجام نداده..! | یادداشتهای ساغر</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/301</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/301</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 10:56:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر چی دعوام هم بکنید حق دارین.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هر چی دعوام هم بکنید حق دارین.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/301/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://iyland.blogix.ir">یادداشتهای ساغر</source>
	</item>
	<item>
		<title>کم کم | آخرین حرف ها</title>
		<link>https://dailyanger8991.blogix.ir/post/106</link>
		<guid isPermaLink="true">https://dailyanger8991.blogix.ir/post/106</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 10:40:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوستان کم کم داریم وارد فصل مرضستون میشیم. فصلی که بین تابستون و پاییز قرار داره و به دلیلی حال خرابی هوا و چون نمیشه تصمیم گرفت کولر روشن باشه یا شوفاژ نصف فامیل مریض میشه. 
اصلا نمیشه تصمیم گرفتا، من خودم فرد سرمایی هستم، از سرما خیلی خوشم میاد. و تو شب هی یکی بلند میشه کولر رو خاموش میکنه و من ده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوستان کم کم داریم وارد فصل مرضستون میشیم. فصلی که بین تابستون و پاییز قرار داره و به دلیلی حال خرابی هوا و چون نمیشه تصمیم گرفت کولر روشن باشه یا شوفاژ نصف فامیل مریض میشه. </p><p>اصلا نمیشه تصمیم گرفتا، من خودم فرد سرمایی هستم، از سرما خیلی خوشم میاد. و تو شب هی یکی بلند میشه کولر رو خاموش میکنه و من ده دقیقه بعد روشنش میکنم. </p><p>کلا فصل بدیه مراقب خودتون باشین.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://dailyanger8991.blogix.ir/post/106/comment</comments>
		<dc:creator>Sarina</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<source url="https://dailyanger8991.blogix.ir">آخرین حرف ها</source>
	</item>
	<item>
		<title>نازی وهیراد | درباره من</title>
		<link>https://mystory.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://mystory.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 10:37:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جدی جدی دارم تو اینستا نازی رو دنبال می کنم که کی هیراد عاشقش میشه شایدم بخاطر بدهی باباش زنش بشه 🥲😂
عوارض اکسپلور گردی]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جدی جدی دارم تو اینستا نازی رو دنبال می کنم که کی هیراد عاشقش میشه شایدم بخاطر بدهی باباش زنش بشه 🥲😂</p><p>عوارض اکسپلور گردی</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://mystory.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>Yalda</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://mystory.blogix.ir">درباره من</source>
	</item>
	<item>
		<title>کاش | &apos;راهنمای مردن با گیاهان دارویی,</title>
		<link>https://novafen.blogix.ir/post/269</link>
		<guid isPermaLink="true">https://novafen.blogix.ir/post/269</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 10:20:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاش وقتی داریم دلار دلار خرج میکنیم دلار دلارم دربیاریم..]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش وقتی داریم دلار دلار خرج میکنیم دلار دلارم دربیاریم..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://novafen.blogix.ir/post/269/comment</comments>
		<dc:creator>ηα</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://novafen.blogix.ir">&apos;راهنمای مردن با گیاهان دارویی,</source>
	</item>
	<item>
		<title>دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست | حرف‌های بی‌پرده آزیتا</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/106</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/106</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 10:20:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به یک یا چند نفر استاد خبره در امور قهر کردن نیازمندم !
جهت آموزشِ "چگونه قهر کنیم تا یه لشگر ناز ما را بکشند"]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به یک یا چند نفر استاد خبره در امور قهر کردن نیازمندم !</p><p>جهت آموزشِ "چگونه قهر کنیم تا یه لشگر ناز ما را بکشند"</p><figure class="image"><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v382945_file_00000000e6988210a09021a2e8cfe15f.png" width="1086" height="1448"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/106/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		<source url="https://bihefaz.blogix.ir">حرف‌های بی‌پرده آزیتا</source>
		<category>صبحانه</category>
		<category>صبح</category>
		<category>کرپ موز</category>
		<category>میگرن</category>
	</item>
	<item>
		<title>دانش آموز انتقالی | روزمرگی های هستی</title>
		<link>https://froshandeh.blogix.ir/post/120</link>
		<guid isPermaLink="true">https://froshandeh.blogix.ir/post/120</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 08:45:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[-دنبالم بیا
در حالیکه کوله پشتیش رو روی شونه هاش مرتب میکرد، دنبال مدیر راه افتاد، لبخند روشنی به چهره داشت، هیجانی ریز پوستش رو قلقلک میداد، مدرسه جدید، دوستان جدید، انگار اون آدم غمگین یک ماه قبل دیگه وجود خارجی نداره که از جابجایی و دوری از دوستان و مدرسه قبلی زانوی غم به بغل گرفته بود. وارد کلاس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div></div></figure><p>-دنبالم بیا</p><p>در حالیکه کوله پشتیش رو روی شونه هاش مرتب میکرد، دنبال مدیر راه افتاد، لبخند روشنی به چهره داشت، هیجانی ریز پوستش رو قلقلک میداد، مدرسه جدید، دوستان جدید، انگار اون آدم غمگین یک ماه قبل دیگه وجود خارجی نداره که از جابجایی و دوری از دوستان و مدرسه قبلی زانوی غم به بغل گرفته بود. وارد کلاس نیمه تاریکی شد، نور لامپ وسط کلاس اونقدر کم بود که زمان برد تا چشمهاش به محیط کلاس عادت کنه، دو سمت کلاس نیمکت گذاشته بود و دانش آموزای دیگه چفت هم نشسته بودن، مدیر رو به معلم گفت: دانش آموز انتقالیِ و رفت.</p><p>معلم نگاهی انداخت و گفت: خودت رو معرفی کن و یه جایی برا نشستن پیدا کن. </p><p>با هیجان و بلند گفت: هستی ... هستم، بعد هم نیمکت ردیف دوم رو که یه جای خالی داشت برای نشستن انتخاب کرد. در واقع همیشه دوست داشت نیمکت دوم بشینه، نه خیلی تو چشم بود و نه خیلی دور و از لحظه ورود به کلاس چشماش روی این نیمکت قفل شده بود. دوتا بغل دستی خیلی متفاوت داشت، یکی شون دختری زال بود، اولین بار بود که آدمی اینقدر سفید و زیبا مثل برف میدید، دومی هم دختری چشم روشن بود، ایرانی نبود اسم قشنگی داشت. تا زنگ آخر با بیشتر بچه های کلاس حرف زده بود. با بغل دستیاش جیک تو جیک شده بود و موقع خونه رفتن چند نفری از همکلاسی ها که هم مسیر بودن همراهیش میکردن.</p><p>برگرفته از یک لحظه واقعی زندگیم که عکس اونچه نوشتم رو تجربه کردم.😊</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://froshandeh.blogix.ir/post/120/comment</comments>
		<dc:creator>Hasti</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<source url="https://froshandeh.blogix.ir">روزمرگی های هستی</source>
	</item>
	<item>
		<title>این غزل چرا اینقدر قشنگه؟ | این‌روزها...</title>
		<link>https://thesedays.blogix.ir/post/159</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thesedays.blogix.ir/post/159</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 08:35:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم
آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست
در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است
محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است</p><p>چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است</p><p>جانا به حاجتی که تو را هست با خدا</p><p>کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است</p><p>ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم</p><p>آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است</p><p>اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست</p><p>در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است</p><p>محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماست</p><p>چون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است</p><p>جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست</p><p>اظهارِ احتیاج، خود آن جا چه حاجت است</p><p>آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی</p><p>گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است</p><p>ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست</p><p>اَحباب حاضرند، به اَعدا چه حاجت است</p><p>ای عاشقِ گدا چو لبِ روح‌بخشِ یار</p><p>می‌داندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است</p><p>حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شود</p><p>با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thesedays.blogix.ir/post/159/comment</comments>
		<dc:creator>نسیم کمالی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<source url="https://thesedays.blogix.ir">این‌روزها...</source>
	</item>
	<item>
		<title>دعا | خودمم، میلاد</title>
		<link>https://miladsafa.blogix.ir/post/127</link>
		<guid isPermaLink="true">https://miladsafa.blogix.ir/post/127</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 08:03:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه دوره‌ی خیلی دور مذهبی بودم‌ از اینا که نماز صبحشون رو مسجد میخوند. به خاطر صدام و‌تلفظ درست کلمات عربی قاری قرآنم بودم و اتفاقا مقامم اوردم. خلاصه اینکه سهمیه‌ی منبر داشتم مریدانی هم پیدا کردم که پا منبرم گوش میکردن.
ولی موضوع صحبت این نیست.
یه کتابی داشتیم به اسم «گنج‌های معنوی» و‌ توش پر بود از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه دوره‌ی خیلی دور مذهبی بودم‌ از اینا که نماز صبحشون رو مسجد میخوند. به خاطر صدام و‌تلفظ درست کلمات عربی قاری قرآنم بودم و اتفاقا مقامم اوردم. خلاصه اینکه سهمیه‌ی منبر داشتم مریدانی هم پیدا کردم که پا منبرم گوش میکردن.</p><p>ولی موضوع صحبت این نیست.</p><p>یه کتابی داشتیم به اسم «گنج‌های معنوی» و‌ توش پر بود از دعا و‌ ذکر و این چیزا. این کتاب حکم عصای موسی رو داشت برای من. هر بار که به مشکلی میخوردم یا خواسته‌ای داشتم از این کتابه دعا برمیداشتم و‌از ته دلم ذکر میگفتم.</p><p> </p><h4>پرده‌ی اول - امتحان کلاسی</h4><p>پنجم ابتدایی بودم، یه معلم احمق داشتیم که هر دو هفته یه امتحان از کل کتاب‌های درسی میگرفت. تاریخ، مدنی، ریاضی، فارسی و... .</p><p>من دو روز غیبت داشتم و‌ نمیدونستم امتحان تایمش عوض شده. اومدم سر کلاس و دیدم به‌به، امتحانه!</p><p>خلاصه که دو سه تا درسو خالی گذاشتم. مامانم رو‌ نمره‌هام حساس بود و منم استرس بابت اینکه نکنه نمره کلاسیم بیاد پایین. رفتم سراغ کتاب عصای موسی و‌چند تا ذکر ترکیبی پیدا کردم و شبا تو‌خوابم ذکر میگفتم. (بچه بودیم و ک×خل)</p><p>از اون روز تا هفته‌ی بعدش دعا کردم برگه‌های امتحانی گم بشه و گم شد!</p><p> </p><h4>پرده دوم - وام</h4><p>مامانم گفت فلانی از این وام خونگیا گذاشته، ماهی ۱۰۰ تومن (صد تومن خیلی پول بود اون زمان). میخوای؟ گفتم اره. گفت پس ۱۰۰ تومنتو بده. </p><p>خیلی جدی گفتم برو ۹۰۰ تومن منو بگیر و بیا.</p><p>خندید و گفت اگه در نیومد ۲۰۰ تومن میگیرم ازت. گفتم اگر در اومد قسطامو‌تو بده.</p><p>دست بردم ز دعا، هی دعا هی دعا که من وامه رو‌میخوام. یا خدا خودت برسون. کتابو‌ برداشتم چند تا ذکر پیدا کردم، د بخوووون. خود اماما و‌ پیامبرا اینقدر سرعتی ذکر نمیگفتن</p><p>خلاصه اینکه مامانم قسطامو داد :)</p><p>اون اوایل نمیدونستم که این دعا نیست که کارتو درست میکنه، بلکه باورته که داره همه چیزو در میاره. بعد از تغییراتی که تو من ایجاد شد و مذهب رو‌کنار زدم، باز هم هر چی خواستم شد :) </p><p> </p><p>اینبار دلم میخواست که بشه، نه دعا و چیزای دیگه‌.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://miladsafa.blogix.ir/post/127/comment</comments>
		<dc:creator>میلاد صفاجوی</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		<source url="https://miladsafa.blogix.ir">خودمم، میلاد</source>
	</item>
	<item>
		<title>اووو | 𝐀𝐤𝐢𝐫𝐚</title>
		<link>https://darkcastle.blogix.ir/post/79</link>
		<guid isPermaLink="true">https://darkcastle.blogix.ir/post/79</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 03:08:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[*مرکز بهداشت  اعلام کرد*
..هر چی دوست دارید
بخورید و بخوابید😍
چون....👇
‏خالق تردمیل
در ۵۴ سالگی در گذشت😞
مخترع ژیمیناستیک
در ۵۷ سالگی در گذشت😰
قهرمان بدنسازی دنیا
در ۴۱ سالگی در گذشت😱
بهترین فوتبالیست دنیا که مارادونا بود در ۶۰ سالگی😱
حالا پائین رو
داشته باش
خالق کنتاکی
در ۹۴ سالگی در گذشت
خالق نوتل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>*مرکز بهداشت  اعلام کرد*</p><p>..هر چی دوست دارید</p><p>بخورید و بخوابید😍</p><p>چون....👇</p><p>‏خالق تردمیل</p><p>در ۵۴ سالگی در گذشت😞</p><p>مخترع ژیمیناستیک</p><p>در ۵۷ سالگی در گذشت😰</p><p>قهرمان بدنسازی دنیا</p><p>در ۴۱ سالگی در گذشت😱</p><p>بهترین فوتبالیست دنیا که مارادونا بود در ۶۰ سالگی😱</p><p>حالا پائین رو</p><p>داشته باش</p><p>خالق کنتاکی</p><p>در ۹۴ سالگی در گذشت</p><p>خالق نوتلا</p><p>در ۸۸ سالگی در گذشت</p><p>خالق شاورما و کباب ترکی</p><p>در ۱۰۴ سالگی در گذشت🤪فقط کباب😂😂😂</p><p>خالق و تولید کننده</p><p>سیگار وینستون</p><p>در ۱۰۲ سالگی در گذشت</p><p>خالق تریاک </p><p>در ۱۱۶ سالگی با زلزله درگذشت😐😳😳😳😳</p><p>خالق نون خامه ای و باقلوا هم که هنوز در قید حیاتن 😝😂😂</p><p>از ما گفتن دیگه خود دانی</p><p>این پزشکا چه طور به این نتیجه رسیدن که ورزش عمر رو زیاد میکنه؟؟؟؟</p><p>خرگوش که همیشه جنب و جوش داره 2 سال عمر میکنه</p><p>و لاک پشت که ورزش نمیکنه 400 سال</p><p>گول نخوریداااا</p><p>به استراحتتون ادامه بدین</p><p>بگییییییرین بخواااااااابین 😂😂😂😂😂😂</p><p>*مرکز بهداشت 👌👌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://darkcastle.blogix.ir/post/79/comment</comments>
		<dc:creator>𝓐𝓴𝓲𝓻𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<source url="https://darkcastle.blogix.ir">𝐀𝐤𝐢𝐫𝐚</source>
	</item>
	<item>
		<title>روز‌نوشت 2 | Sargiijeh</title>
		<link>https://sargiijeh.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sargiijeh.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 00:40:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌دونم با این که این نوشته هارو شب ها شروع میکنم به تایپ کردن، چرا اسمشون رو گذاشتم روزنوشت ولی خب اهمیتی نداره و چیزی که اینجا مهمه همینه که شما دوستان نوشته های منو میخونید و این لطفتون به من رو می‌رسونه
بگذریم
امروز یه روز فوقالعاده بدرد نخور و آشغال بودش. شبیه همین زندگی ای که دوست خوبمون انگا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دونم با این که این نوشته هارو شب ها شروع میکنم به تایپ کردن، چرا اسمشون رو گذاشتم روزنوشت ولی خب اهمیتی نداره و چیزی که اینجا مهمه همینه که شما دوستان نوشته های منو میخونید و این لطفتون به من رو می‌رسونه<br>بگذریم<br>امروز یه روز فوقالعاده بدرد نخور و آشغال بودش. شبیه همین زندگی ای که دوست خوبمون انگار نکرده و سرشار از یه عالم روایت تکراری که برای خودم حتی نمی‌تونم  با بیانی نو بیانشون کنم. امروز یه روز بود که پر از یه عالم هیچ بود. ولی خب. باشگاه رفتم و این می‌تونه یه چیزی باشه که می‌تونه روز من رو متفاوت کنه پس خیلی هم عالی و خیلی هم خوب.</p><p>بگذریم.<br>امروز قرار بود که من برم و دنبال کار بگردم چوت احساس می‌کنم مدت‌هاست که باید این کار رو بکنم این که بیست سالم شده و منبع درآمدی از خودم ندارم رو نمی‌تونم بیشتر از این پشت این که دارم درس می‌خونم قایم کنم و باید برم سرکار ولی امروز با این که تصمیم گرفته بودم که حتما این کار رو انجام بدم ولی اونقدری طولش دادم که روز تموم شد و بعدش هم باشگاه رفتم و تمام. اصلا دنبال کار نرفتم که بخوام جایی کار پیدا کنم. هرچند داستان اینه که هرجایی میخوام توی این حرفه باریستایی بارتندری کار بکنم بهم میگن که شمارت رو بهمون بده ما باهات تماس می‌گیریم ولی خب هیچ جایی هیچ وقت قرار نیست که باهام تماس بگیره. اگه کسی نیرو بخواد و نیرو بگیره همون لحظه به اون بنده خدایی که میخواد براش کار کنه میگه که مثلا از فردا به مدت یک هفته بیا کارت رو ببینم اگه خوب بود کارت استخدامی نه این که بگه حالا شمارت رو بهم بده اگه دلم هووس نیرو کرد شاید در نظر بگیرمت.</p><p>نمی‌دونم ولی من با این سن کمی که دارم و تجربه ی دنبال کار بودن خیلی کوچیکی که دارم احساس میکنم که شمارت رو بهم بده/دارم باها تماس میگیرم بهت خبر میدم یعنی این که موفق باشی و توی این مغازه و بیزنس من جایی برای تو نیست.</p><p>چند جا رفتم نیروی خانم می‌خواستن چند جای دیگه هم گفتن که باهام تماس میگیرن ولی داستان اینه که این موضوع منو خیلی ناراحت کرد و دیگه دلم نمیخواد دنبال کار بگردم با این که نیاز خیلی فوری ای به یکمی پول دارم و باید پول در بیارم ولی میدونی دیگه داستان چیه.....<br>چی بگم؟<br>بگذریم.</p><p>ولی درکل این کارکردنه داره بهم یه استرس خیلی زیادی رو تحمیل می‌کنه چون توی این بازار بدرد نخور اصفهان اصلا جای رشد وجود نداره و همه هم دنبال یه کارگر ارزون قیمت هستن که تا می‌تونن ازش کار بکشن و بعدشم مثل یه آشغال طرفو با یدونه کارگر دیگه عوض کنن.</p><p>احساس میکنم نه تنها با حقوقی که داخل این بازار به آدم برای یه شیفت کار پیشنهاد میشه نه تنها نمی‌تونم زندگیم رو هندل کنم بلکه اصلا با وجود این قیمت ها اصلا و ابدا نمی‌صرفه و حقیقتا این هم یکی از دلایلی بود که این دنبال کار گشتن رو انقدر به تاخیر انداختم ولی در کل این که یکمی تنبل هم شدم اصلا و ابدا بی تاثیر نیست.</p><p>شاد باشید پیز دیگه ای برای نوشتن نیست<br>ممنون میشم وبلاگم رو دنبال کنید پست رو لایک کنید و نظر هم برام بذارید</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sargiijeh.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>Nemo</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://sargiijeh.blogix.ir">Sargiijeh</source>
		<category>روزنوشت</category>
		<category>روزمرگی</category>
		<category>سرگیجه</category>
		<category>نیمو</category>
	</item>
	<item>
		<title>!Mooom | مَنگ شُده</title>
		<link>https://cigarettes.blogix.ir/post/688</link>
		<guid isPermaLink="true">https://cigarettes.blogix.ir/post/688</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 00:34:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w942153_1kqlfuf4.jpeg" width="1400" height="1400"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://cigarettes.blogix.ir/post/688/comment</comments>
		<dc:creator>تــפּنـے</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<source url="https://cigarettes.blogix.ir">مَنگ شُده</source>
	</item>
	<item>
		<title>:Me | Mozarella CoffeeHouse</title>
		<link>https://madhouse.blogix.ir/post/29</link>
		<guid isPermaLink="true">https://madhouse.blogix.ir/post/29</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 00:33:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q29983_1l1rkq1c.jpeg" width="1400" height="1400"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://madhouse.blogix.ir/post/29/comment</comments>
		<dc:creator>تــפּنـے</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://madhouse.blogix.ir">Mozarella CoffeeHouse</source>
	</item>
	<item>
		<title>تجربه | BLACK</title>
		<link>https://black1959.blogix.ir/post/77</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black1959.blogix.ir/post/77</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 00:27:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تجربه را تجربه کردن خطاست...!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تجربه را تجربه کردن خطاست...!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black1959.blogix.ir/post/77/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://black1959.blogix.ir">BLACK</source>
		<category>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</category>
	</item>
	<item>
		<title>گزارش دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ | برای تغییر و بهبودی</title>
		<link>https://neurolover2.blogix.ir/post/170</link>
		<guid isPermaLink="true">https://neurolover2.blogix.ir/post/170</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 00:25:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هیچی .]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span><strong>هیچی .</strong></span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://neurolover2.blogix.ir/post/170/comment</comments>
		<dc:creator>Rastin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://neurolover2.blogix.ir">برای تغییر و بهبودی</source>
		<category>أدعونی أستَجِب لَکُم</category>
	</item>
	<item>
		<title>تماس فیزیکی..! | ⋆𝘝𝘪𝘣𝘦𝘴𝘤𝘢𝘱𝘦⋆</title>
		<link>https://vibescape.blogix.ir/post/126</link>
		<guid isPermaLink="true">https://vibescape.blogix.ir/post/126</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 00:24:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[I don’t do hugs or kisses like that So if I give you one you’re kinda important to me]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>I don’t do hugs or kisses like that So if I give you one you’re kinda important to me</p><figure class="media"><div><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/s833194_VID_20260822_131416_337.mp4" width="100%"></video></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://vibescape.blogix.ir/post/126/comment</comments>
		<dc:creator>𝙽𝚘𝚛𝚊</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<source url="https://vibescape.blogix.ir">⋆𝘝𝘪𝘣𝘦𝘴𝘤𝘢𝘱𝘦⋆</source>
		<category>𝘝𝘪𝘣𝘦𝘴𝘤𝘢𝘱𝘦</category>
		<category>Vibe</category>
	</item>
	<item>
		<title>شب بخیر | حرف های یک آدم جا مانده!</title>
		<link>https://jamaandeh.blogix.ir/post/253</link>
		<guid isPermaLink="true">https://jamaandeh.blogix.ir/post/253</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 00:06:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[" تو همان غنیمتِ جنگِ خودم با خودمی ..."]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div><audio src="https://dl.musicdel.ir/tag/music/1404/01/27/Hamidreza%20Aeen%20-%20Shahre%20Gharat%20Zadeh%20(320).mp3"></audio></div></figure><p>" تو همان غنیمتِ جنگِ خودم با خودمی ..."</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://jamaandeh.blogix.ir/post/253/comment</comments>
		<dc:creator>جا مانده</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<source url="https://jamaandeh.blogix.ir">حرف های یک آدم جا مانده!</source>
	</item>
	<item>
		<title>Anime | Yoru Anime</title>
		<link>https://opopop123456.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://opopop123456.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 00:05:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کدوم یکی از مرگ های این شاهکار تو رو ناراحت کرد ؟ 🫠]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q479016_VID_20260825_000245_050.mp4" width="100%"></video></div></figure><p><strong>کدوم یکی از مرگ های این شاهکار تو رو ناراحت کرد ؟ 🫠</strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://opopop123456.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>𝓐𝓴𝓲𝓻𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://opopop123456.blogix.ir">Yoru Anime</source>
	</item>
	<item>
		<title>رویا | neper</title>
		<link>https://neper0.blogix.ir/post/172</link>
		<guid isPermaLink="true">https://neper0.blogix.ir/post/172</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 23:46:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی دونم این ویدیو رو دیدید یا نه ولی خیلی جالبه 
سوار ماشین و در بند طناب هست ولی مثل یه اسب آزاد  داره می دوئه  و سر تکون میده ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div><video src="https://uploadkon.ir/uploads/a26324_26VID-20260824-234104-879.mp4" width="100%"></video></div></figure><p>نمی دونم این ویدیو رو دیدید یا نه ولی خیلی جالبه </p><p>سوار ماشین و در بند طناب هست ولی مثل یه اسب آزاد  داره می دوئه  و سر تکون میده </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://neper0.blogix.ir/post/172/comment</comments>
		<dc:creator>ابوالفضل</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://neper0.blogix.ir">neper</source>
	</item>
	<item>
		<title>خب بعدش چی | روز آفتابی</title>
		<link>https://sunnyday.blogix.ir/post/40</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sunnyday.blogix.ir/post/40</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 23:26:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فکر میکنم اشتباه کردم. این منِ عصبی و قروقاطی اصلا اونی که میخواستم نبوده. درسته که به خاطر جو مسموم اجتماع و همکارای قالتاق هست نه خود کار، ولی داره من رو به فنا میده. من خیلی سعی میکنم خودمو آروم نگه دارمااا! همه چی هم خوبه خوبه خوبه یهو از کنترل خارج میشه؛ با یه حرکت احمقانه از یه همکار یا یه حرف...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260824232839975728.webp" alt="خب بعدش چی" /></p><p>فکر میکنم اشتباه کردم. این منِ عصبی و قروقاطی اصلا اونی که میخواستم نبوده. درسته که به خاطر جو مسموم اجتماع و همکارای قالتاق هست نه خود کار، ولی داره من رو به فنا میده. من خیلی سعی میکنم خودمو آروم نگه دارمااا! همه چی هم خوبه خوبه خوبه یهو از کنترل خارج میشه؛ با یه حرکت احمقانه از یه همکار یا یه حرف نسنجیده یا یه توقع اضافی. همه اینها در نهایت مدیریت میشه و نتیجه بد نیست اما من مثل یه آتشفشان فوران کرده و خسته و پریشونم. امشب حتی گریه کردم و برای اولین بار فکر کردم شاید من واقعا به درد این کار نمیخورم. شاید تخصص و دانش و مهارت کافی نیست اگر نتونی آروم بمونی. بعد دوباره بغض کردم.... آخه من چیکار باید میکردم که نکردم؟ نمیتونم که دیگران رو تغییر بدم و خودمم از این آرومترش دست خودم نیست...</p><p>امشب برای اولین باره که خیلی جدی فکر میکنم شاید اشتباه کردم اما بدبختانه این فکر تاثیر خاصی در روند زندگی من نخواهد داشت</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sunnyday.blogix.ir/post/40/comment</comments>
		<dc:creator>Sunflower</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://sunnyday.blogix.ir">روز آفتابی</source>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260824232839975728.webp" type="image/webp" />
		<media:thumbnail url="https://dl.blogix.ir/20260824232839975728.webp" />
	</item>
	<item>
		<title>به چالش نسیم کمالی لبیک می گوییم! | واتوره</title>
		<link>https://vatoreh.blogix.ir/post/324</link>
		<guid isPermaLink="true">https://vatoreh.blogix.ir/post/324</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 23:20:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من همیشه بدشانس بودم، هستم و احتمالاً خواهم بود!
این بدبیاری و بدشانسی را از همان اولین روزی که رفتم کلاس اول، با تمام وجودم فهمیدم.
وقتی پدرم من را در مدرسه‌ی محله‌مان ثبت‌نام کرد، همه‌ی هم‌کوچه‌ای‌ها، همسایه‌ها و بچه‌هایی که باهاشان دوست بودم افتادند کلاس اول «الف»؛ جز منِ بدشانس که افتادم کلاس او...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q149765_Screenshot___Samsung_Browser.jpg" width="1080" height="700"></figure><p>من همیشه بدشانس بودم، هستم و احتمالاً خواهم بود!</p><p>این بدبیاری و بدشانسی را از همان اولین روزی که رفتم کلاس اول، با تمام وجودم فهمیدم.</p><p>وقتی پدرم من را در مدرسه‌ی محله‌مان ثبت‌نام کرد، همه‌ی هم‌کوچه‌ای‌ها، همسایه‌ها و بچه‌هایی که باهاشان دوست بودم افتادند کلاس اول «الف»؛ جز منِ بدشانس که افتادم کلاس اول «ب»!</p><p>کل آن سال برایم شده بود غصه و گریه. نه‌تنها از دوست‌هایم جدا افتاده بودم، همکلاسی‌هایم هم به‌خاطر لب‌های بزرگم مسخره‌ام می‌کردند و می‌گفتند:<br>«هیچ‌کس با این لب‌شُتری دوست نشه! این بچه مال کوچه‌ی ارغوانه و دشمن خونی ما کوچه‌بنفشه‌ای‌هاست!»</p><p>آخه توی زمین خاکی محله، بچه‌های کوچه‌ی بنفشه همیشه به ارغوانی‌ها می‌باختند و انگار کینه‌ی همه‌ی آن باخت‌ها را سر من خالی می‌کردند!</p><p>آن‌قدر گفتند «لب‌شُتری، لب‌شُتری» که کم‌کم کل مدرسه به‌جای اسمم صدایم می‌کردند «شتر» یا «لب‌شُتری».</p><p>البته خودمم خیلی ناراضی نبودم! چون من حتی در انتخاب اسم هم بدشانس بودم. درست هم‌زمان با به‌دنیا آمدنم، پدربزرگم آسمانی شد و پدرم هم به یاد او اسمش، یعنی «مراد کلوخ»، را روی من گذاشت!</p><p>خلاصه بین «مراد کلوخ» و «لب‌شُتری»، خودم لب‌شُتری را ترجیح می‌دادم؛ چون واقعاً از اسم مراد کلوخ متنفر بودم!</p><p>بدشانسی بعدی وقتی بود که کلاس سوم، مادرم فوت کرد. پدرم خیلی زود دوباره ازدواج کرد و نامادریم من را نخواست. برای همین افتادم خانه‌ی دایی‌ام؛ دایی‌ای که آدم چندان مهربانی هم نبود.</p><p>تابستان‌ها همه‌ی بچه‌ها می‌رفتند توی کوچه بازی می‌کردند، توی رودخانه شنا می‌کردند، پول داشتند نوشابه و کلوچه بزنند به رگ. حتی پسردایی‌های خودم هم کلی عشق و حال می‌کردند؛ ولی دایی انگار نه انگار من هم بچه‌ام!</p><p>من را با خودش می‌برد تعمیرگاه و تا می‌توانست ازم کار می‌کشید. پول هم که خبری نبود. تازه طلبکار هم بود و می‌گفت:<br>«همین که دارم بهت کار یاد می‌دم باید خدا رو شکر کنی!»</p><p>حالا امروز، توی صف صبحگاهِ آخرین روز آموزشی، از ساعت چهار صبح نشسته‌ام همه‌ی بدشانسی‌های زندگی‌ام را یکی‌یکی مرور می‌کنم.</p><p>با این حال، یک گوشه‌ی دلم هنوز امید دارم این دفعه شانس یک روی خوش هم به من نشان بدهد. وسط سرمای عجب‌شیر، همین روزنه‌ی کوچک امید بدجور دارد گرمم می‌کند.</p><p>بالاخره آدم به امید زنده است دیگر!</p><p>امروز قرار است سربازها تقسیم شوند و من منتظرم کد محل خدمتم را اعلام کنند.</p><p>سرهنگ مهاجر، همان مرد شکم‌گنده و بداخلاق، اسم علی، آرمان، حسن و امیررضا را خواند؛ رفیق‌های خودم.</p><p>بعد با صدای بلند اعلام کرد:<br>«کد ۰۴!»</p><p>یعنی همگی افتاده بودند پادگان شهر خودمان.</p><p>از خوشحالی بال درآوردند. من هم تبریک گفتم و منتظر ماندم اسم خودم را بشنوم.</p><p>ولی نشنیدم.</p><p>یکی‌یکی سربازها صف صبحگاه را ترک کردند و آخرش من ماندم و فقط ۹ نفر دیگر.</p><p>سرهنگ مهاجر نگاهی به ما انداخت و گفت:<br>«هر کسی اسمش خونده نشده، شش ماه باید عجب‌شیر بمونه و دوره‌ی تکاوری ببینه.»</p><p>خشکم زد.</p><p>توی دلم گفتم:<br>من با قد ۱۶۰ و وزن ۵۶ کیلو چه به تکاوری؟!</p><p>یه نگاه به آن ۹ نفر دیگر انداختم؛ همه گولاخ، قدبلند، ورزیده و ورزشکار.</p><p>بعد دوباره به خودم نگاه کردم.</p><p>آخه چرا من؟!</p><p>فقط سرم را بلند کردم و به آسمان خیره شدم.</p><p>خدایا...<br>قد ندادی،<br>هیکل ندادی،<br>قیافه ندادی،<br>شانس هم ندادی!</p><p>دیگه چی بهت بگه این مراد کلوخ که حتی یه اسم درست‌وحسابی هم نداره؟!</p><p>آره...<br>فکر کنم دیگه باید قبول کنم من بدشانسم.</p><p>تو اصلاً منو دوست نداری!</p><figure class="image"><img src="https://s2.picofile.com/file/7175444622/sarbaz_animation_1_.gif" width="300" height="207"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://vatoreh.blogix.ir/post/324/comment</comments>
		<dc:creator>واتوره</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		<source url="https://vatoreh.blogix.ir">واتوره</source>
	</item>
	<item>
		<title>پانزدهمین داستان وبلاگی «اسما-♡stay strong♡» | اوقاتِ بی وقت</title>
		<link>https://untimely.blogix.ir/post/195</link>
		<guid isPermaLink="true">https://untimely.blogix.ir/post/195</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 22:50:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب شما را با وبلاگ یکی دیگر از نویسندگان بلاگیکس همراه میکنم که نامش اسما «♡ stay strong ♡» است و این وبلاگ زیبا را به سبک همیشگی معرفی و روایت می‌کنم. 
🔪تعریف کوتاه از وبلاگ
«جایی که اسما، زنِ لرِ زاگرس‌نشین، زندگی را آهسته و بی‌هیاهو روایت می‌کند؛ با صدایی نرم، با دل‌مشغولی‌های کوچک، با نگاهِ دق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امشب شما را با وبلاگ یکی دیگر از نویسندگان بلاگیکس همراه میکنم که نامش اسما «<a href="https://asma72.blogix.ir">♡ stay strong ♡</a>» است و این وبلاگ زیبا را به سبک همیشگی معرفی و روایت می‌کنم. </p><p><strong>🔪تعریف کوتاه از وبلاگ</strong></p><p>«جایی که اسما، زنِ لرِ زاگرس‌نشین، زندگی را آهسته و بی‌هیاهو روایت می‌کند؛ با صدایی نرم، با دل‌مشغولی‌های کوچک، با نگاهِ دقیقِ کوهستانی. وبلاگش دفترچه‌ای‌ست از روزهایی که شاید ساده باشند، اما در چشم او همیشه معنایی پنهان دارند.»</p><p>شخصیت اسما: جنگیه ولی دل‌نازکه، مهربونه ولی حد داره، مذهبیه ولی خشک نیست، اجتماعی نیست ولی محبوبه، خسته‌ست ولی پرانرژی می‌نویسه، و مهم‌تر از همه: نوشتن براش کارکرد درمانی داره.</p><p><strong>💘غالب محتوایی وبلاگ</strong></p><p>سه ستون اصلی که جهان اسما روی آن‌ها می‌ایستد:</p><p>روایت‌های زنانهٔ زاگرسی: قصه‌های کوتاه از زندگی یک زن لر؛ از کوه، از باد گرم، از بوی خاک باران‌خورده، از مادرها و دخترها، از سکوت‌هایی که در دل کوهستان جا می‌ماند.</p><p>دل‌نوشته‌های درونی و اعتراف‌های آرام: حرف‌هایی که اسما فقط وقتی می‌نویسد که دلش سنگین شده؛ اعتراف‌هایی که نه فریادند نه شکایت—فقط واقعیتِ یک زن که همیشه بیشتر از آنچه می‌گوید، حس می‌کند.</p><p>شاعرانه‌نویسی دربارهٔ روزمرگی: توصیف نور صبح روی دیوار، صدای ظرف‌ها، قدم‌زدن کوتاه در کوچه، بوی نان تازه، خستگی‌های بی‌صدا. اسما بلد است از چیزهای کوچک، تصویر بسازد.</p><p><strong>🏞️ داستان روایی وبلاگ اسما «♡ stay strong ♡»</strong></p><p>اسما از آن زن‌هایی‌ست که جهان را با صدای بلند زندگی نمی‌کنند. آرام است، کم‌حرف است، اما هر چیزی را با دقتی عجیب نگاه می‌کند؛ انگار هر لحظه برایش یک راز کوچک دارد. شاید این از کوهستان آمده باشد—از زاگرس، از شیب‌های سنگی، از بادهای تند، از سکوت‌هایی که آدم را مجبور می‌کنند بیشتر بشنود و کمتر حرف بزند.</p><p>او اهل بخش جنوبی زاگرس است؛ جایی که صبح‌ها بوی خاک نم‌خورده می‌دهد و عصرها نور طلایی روی دیوارها می‌لغزد. اسما از همان کودکی یاد گرفته که زندگی را آهسته بخواند؛ مثل خواندن یک کتاب قدیمی که باید هر صفحه‌اش را مکث کنی تا معنایش را بفهمی.</p><p>وقتی می‌نویسد، عجله ندارد. جمله‌هایش مثل قدم‌زدن در یک کوچهٔ خلوت‌اند؛ آهسته، شمرده، با مکث‌هایی که انگار دارد چیزی را در دلش وزن می‌کند. او از چیزهای بزرگ نمی‌نویسد؛ نه از سیاست، نه از هیاهو. جهان اسما از چیزهای کوچک ساخته شده: از لیوان چای نیمه‌گرم، از نور زردی که روی دیوار می‌افتد، از خستگی‌ای که کسی نمی‌بیند، از لبخند کوتاهی که فقط خودش می‌فهمد چرا مهم است.</p><p>محور اصلی نوشته‌هایش همیشه یک چیز است: <strong>زندگیِ آرامِ یک زن لر که یاد گرفته از دلِ روزمرگی، معنا بسازد.</strong></p><p>من وقتی نوشته‌هایش را می‌خوانم، حس می‌کنم دارم دفترچه‌ای را ورق می‌زنم که صاحبش هیچ‌وقت قصد نداشته کسی آن را بخواند؛ اما حالا که خوانده‌ام، نمی‌توانم ازش جدا شوم. اسما خودش را قایم نمی‌کند، اما هیچ‌وقت کامل هم دیده نمی‌شود. انگار همیشه یک لایه پنهان دارد؛ لایه‌ای که فقط در سکوت‌هایش آشکار می‌شود.</p><p>او از خستگی می‌نویسد، اما خستگی‌اش شکایت نیست؛ یک جور پذیرش آرام است. از امید می‌نویسد، اما امیدش فریاد نیست؛ یک نور کوچک است که از گوشهٔ دلش بیرون می‌زند. از عشق می‌نویسد، اما نه عاشقانه‌های پرزرق‌وبرق؛ عشق برایش همان لحظه‌ای‌ست که کسی لیوان آب را بی‌صدا جلویش می‌گذارد.</p><p>وبلاگ اسما، قصهٔ زنی‌ست که جهان را با چشم‌های آرامش می‌بیند و با دلِ همیشه‌درگیرش می‌نویسد. زنی که بلد است از روزمرگی، معنا بسازد؛ از سکوت، حرف؛ از خستگی، زیبایی؛ و از زندگی، چیزی که ارزش نوشتن داشته باشد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://untimely.blogix.ir/post/195/comment</comments>
		<dc:creator>اوقات</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<source url="https://untimely.blogix.ir">اوقاتِ بی وقت</source>
	</item>
	<item>
		<title>یا ابلفض | Vivi</title>
		<link>https://viviii.blogix.ir/post/105</link>
		<guid isPermaLink="true">https://viviii.blogix.ir/post/105</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 22:47:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در واقع صب ساعت ۶ از خونه زدم بیرون و همین الان رسیدم خونه!
شونزده ساعت از بس حرف زدم ب معنای واقعی کلمه دارم کف و خون بالا میارم.
ماجراهایی بر من گذشت ک میام مینویسممممم.
فقط اینکه خداروشکر این تسکم با موفقیت دان شد.
تشکر تشکر از خداوند متعاللللللل]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در واقع صب ساعت ۶ از خونه زدم بیرون و همین الان رسیدم خونه!</p><p>شونزده ساعت از بس حرف زدم ب معنای واقعی کلمه دارم کف و خون بالا میارم.</p><p>ماجراهایی بر من گذشت ک میام مینویسممممم.</p><p>فقط اینکه خداروشکر این تسکم با موفقیت دان شد.</p><p>تشکر تشکر از خداوند متعاللللللل</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://viviii.blogix.ir/post/105/comment</comments>
		<dc:creator>Vivi</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://viviii.blogix.ir">Vivi</source>
	</item>
	<item>
		<title>ـ | ⋆ ִֶָ 𝒰𝒓𝒔𝒖𝒍𝒂&apos;𝒔 𝒇𝒂𝒏𝒔 ִֶָ⋆</title>
		<link>https://ursulolita.blogix.ir/post/125</link>
		<guid isPermaLink="true">https://ursulolita.blogix.ir/post/125</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 22:18:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><video src="https://irs01.wisgoon.com/irs01/f5/4a/a6/d0/irs01_576x576_D89gKwBW_7607590_1787479263827102301.mp4"></video></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div>]]></content:encoded>
		<comments>https://ursulolita.blogix.ir/post/125/comment</comments>
		<dc:creator>𝜿𝑖⩋𝑖𝚊 ּ ֶָ֢</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://ursulolita.blogix.ir">⋆ ִֶָ 𝒰𝒓𝒔𝒖𝒍𝒂&apos;𝒔 𝒇𝒂𝒏𝒔 ִֶָ⋆</source>
		<category>edit</category>
	</item>
	<item>
		<title>مای فرست لاو | زیرزمینِ ماهان</title>
		<link>https://swaggeddude.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://swaggeddude.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 22:09:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خوب نمی‌دونم چه جوری، ولی مثل اینکه کلاود دوباره برای ایران، حداقل تا یه حدی، باز شده و من الان یه حسی دارم انگار عشقم از جنگ برگشته. خیلی جدی می‌گم,
فکر کنم یه چیزی حدود دو هفته و نیم بود که به کلاود دسترسی نداشتم و این دو هفته و نیم برای من رسما عین جهنم گذشت
اول از همه واقعاً نمی‌فهمم چجوری چت جی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوب نمی‌دونم چه جوری، ولی مثل اینکه کلاود دوباره برای ایران، حداقل تا یه حدی، باز شده و من الان یه حسی دارم انگار عشقم از جنگ برگشته. خیلی جدی می‌گم,<br>فکر کنم یه چیزی حدود دو هفته و نیم بود که به کلاود دسترسی نداشتم و این دو هفته و نیم برای من رسما عین جهنم گذشت<br>اول از همه واقعاً نمی‌فهمم چجوری چت جی‌پی‌تی انقدر معروف شده. یعنی واقعاً این هوش مصنوعی با من عین گدا رفتار می‌کنه 😭<br>قشنگ حس می‌کنم هدف اصلیش اینه که پلن رایگان منو تموم کنه تا من از شدت درموندگی برم پریمیوم بخرم. یه جوری برنامه‌ریزی شده که انگار هر کاری می‌خوای بکنی باید اول سه تا فرم پر کنی، بعد یه جلسه توجیهی برگزار کنی، بعد آخرش هم بگه خب حاجی اگه می‌خوای ادامه بدی پریمیوم بخر<br>مثلاً یه کار رندم و فوق‌العاده ساده رو برمی‌داری می‌گی انجام بده، بعد میاد تبدیلش می‌کنه به هشت مرحله. بعد می‌گه آره، من مرحله اول رو الان برات توضیح می‌دم، هر وقت پیام بعدی رو دادی مرحله دوم رو میگم 😭😭😭😭 داداش من فقط ازت خواستم یه کار ساده انجام بدی، چرا داری براش سریال می‌سازی<br>اصلا یه جوری پیام‌ها رو می‌کشه و موضوع رو می‌بره اینور اونور که بیشتر باهاش درگیر شی و پلن رایگانت زودتر تموم شه<br>یکی دیگه از هوش مصنوعیهایی که تو این مدت تست کردم دیپ‌سیک بود. دیپ‌سیک از چت جی‌پی‌تی احمق‌تره راستشو بخواین حالا کاری ندارم که بعضی وقتا کلا تو باغ نیست، ولی خیلی جدی می‌گم از اون ۵ ۶ تا گفتگویی که باهاش داشتم، تقریبا تو هر ۵ ۶ تاش داشت توهم میزد و با اعتماد به نفس تحویل من می‌داد<br>یعنی یه سری چیزا می‌گفت که اصلاً وجود خارجی نداشتن و جدا از اینا اطلاعاتش هم بعضی جاها خیلی قدیمیه<br>یه موضوع خیلی رندوم هم در مورد لینوکس برام پیش اومد. من داشتم یه کاری می‌کردم، یه مشکلی پیش اومد و گفتم خب بذار از دیپ‌سیک بپرسم شاید حلش کنه. بهش گفتم من از رد هت ۱۰.۲ استفاده می‌کنم، رسمااا سکته کرد😭😭😭 میگفت مگه تو از آینده اومدی؟ مگه داری از نسخه دولوپر و بتا استفاده می‌کنی؟ آخرین نسخه رد هت ۹.۵ هستش!<br>منم مونده بودم الان باید مشکل لینوکسمو حل کنم یا اول به این موجود ثابت کنم سال ۲۰۲۶ هستیم<br>در کل تجربه خیلی خوبی نبود استفاده ازش<br>یه هوش مصنوعی دیگه‌ای هم که تست کردم جمنای بود. البته فکر کنم نهایتا دو سه تا پیام باهاش رد و بدل کردم، پس نمی‌خوام خیلی هم از روی دو تا پیام حکم کلی بدم. ولی جدا از اینکه مثل کلاود نمی‌تونه فایل دانلودی تحویل بده، فارسیش هم واقعا... خب... یه چیزایی داره و از هوش مصنوعی‌ای که مال یکی از بزرگترین شرکت‌های تکنولوژی دنیاست انتظار داشتم فارسی رو بهتر بلد باشه. نصف کلماتش یه جوری فارسی انگلیسی قاطی شده بود که بعضی وقتا حس می‌کردم دارم اون عمم که دو هفته رفته بود ترکیه و فاز انگلیسی بودن برداشته بود صحبت میکنم... حالا از اون طرف دسترسیش توی ایران هم خودش یه پروژه جداست. واقعاً عذاب، عذاب<br> اخرین هوش مصنوعی که استفاده کردم گراک بود. اگه نمی‌دونید، فکر کنم مال ایلان ماسکه و خیلی صادقانه بگم، نمی‌تونه جای کلاودو بگیرها.. حداقل برای من نه<br>ولی خیلی به دل می‌شینه. یه حس راحت‌تری داره. پیاماش هم نسبت به کلاود یه مقدار دیرتر لود می‌شن، ولی در کل خیلی حال می‌ده باهاش حرف بزنی. البته من استفاده خیلی آنچنانی ازش نکردم، مثلاً باهاش کد نزدم و کار سنگین انجام ندادم، ولی در نگاه اول خیلی حرفه‌ای به نظر میاد و یه جوری هم حس گرمی می‌ده و آدم باهاش راحت‌تره (دوستان دارم در مورد هوش مصنوعی صحبت می‌کنم. خواهشا برداشت اشتباه نکنید🫪🫪) ولی بازم میگم که جای کلاودو نمی‌گیره. مثلا نمی‌تونه خروجی دانلودی بده و پلن رایگانشم منو با پنجره‌های «بیا پریمیوم بخر» بمبارون نکرده، ولی خب کم هم ندیدم (حداقل مثل چت جی پی تی گدا بازی در نیاورد) یه چیز دیگه هم که برام عجیبه اینه که وقتی سرچ می‌کنه، خیلی کم سراغ منابع فارسی میره. نمی‌دونم چرا واقعا <br>ولی یه چیزی که توی دیپ‌سیک واقعاً دوست داشتم و به نظرم شاید تنها پوینت مثبت خفن استفاده ازش بود، اینه که اگه ازش بخوای یه نقاشی یا یه عکس جنریت کنه، سعی می‌کنه با کدنویسی و ساختن HTML اون تصویر رو برات بسازه و تحویل بده و این واقعاً به نظرم خیلی فانیه. یه جورایی به جای اینکه بگه «نمی‌تونم تصویر بسازم»، می‌گه باشه داداش، بشین ببین با یه HTML سه هزار لاینی چه بلایی سرت میارم:) البته خیلی سنگینه و توکن زیادی مصرف می‌کنه، ولی کارش واقعا باحاله<br>حالا همه اینا به کنار، الان عشقم کلاود برگشته احساس میکنم از هتل برگشتم خونه و چرا دروغ بگم الان تو ماتحتم عروسیه<br>خیلی خوشحالم که چت‌هام نپریده. اکانتم هم ان‌هولد نشده و همه چی سر جاشه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://swaggeddude.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>ماهان</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<source url="https://swaggeddude.blogix.ir">زیرزمینِ ماهان</source>
	</item>
	<item>
		<title>قالب جدید!!! | کوینیتی | دنیای یک عطر‌آهنگ‌بازی‌ساز/طراح/برنامه‌نویس/ادیتور</title>
		<link>https://kevinity.blogix.ir/post/38</link>
		<guid isPermaLink="true">https://kevinity.blogix.ir/post/38</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 21:44:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از چند ساعت بالاخره قالب جدید وبلاگ با تم glassmorphism تکمیل شد!! 
هنوز یکم مشکل داره ولی دیگه حوصله ندارم 😭
نظرتون درباره اش چیه؟ ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از چند ساعت بالاخره قالب جدید وبلاگ با تم glassmorphism تکمیل شد!! </p><p>هنوز یکم مشکل داره ولی دیگه حوصله ندارم 😭</p><p>نظرتون درباره اش چیه؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://kevinity.blogix.ir/post/38/comment</comments>
		<dc:creator>Barsam</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://kevinity.blogix.ir">کوینیتی | دنیای یک عطر‌آهنگ‌بازی‌ساز/طراح/برنامه‌نویس/ادیتور</source>
	</item>
	<item>
		<title>اصغر آقا لات محلمون  رفت انجمن اهداء اعضای بدن عضو بشه... | ``دنیای مضحک``</title>
		<link>https://romantarsnak6.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://romantarsnak6.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 21:39:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جوگیر شد همه مربع ها رو تیک زد!😂
بعد از مرگش...
بیمارستان یه شلوار با یه مشت سیبیل تحويل خانوادش داد! 😂😂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
 
 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جوگیر شد همه مربع ها رو تیک زد!😂</p><p>بعد از مرگش...</p><p>بیمارستان یه شلوار با یه مشت سیبیل تحويل خانوادش داد! 😂😂</p><p>‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌</p><p> </p><p> ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌<strong>باهم بخندیم به هم نخندیم 🫡</strong></p><p><i><u>بزن رو دنبال کردن رفیق تا کنار هم فارغ از دنیای پراز درد اینجا بخندیم😂❤️</u></i></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://romantarsnak6.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>ܟܿߊ‌ܝ̇ߺܩ‌ ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥ‌‌ܘ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://romantarsnak6.blogix.ir">``دنیای مضحک``</source>
	</item>
	<item>
		<title>🐣اگر ۱۶ تایپ یه حیوان خانگی داشتن | تایپ شخصیتے</title>
		<link>https://personalitytype1.blogix.ir/post/48</link>
		<guid isPermaLink="true">https://personalitytype1.blogix.ir/post/48</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 21:36:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[INTP: یه آکواریوم پر از ماهی که بیشتر وقتا فراموش می‌کنه غذا بده.
ENTP: یه میمون شیطون که همه‌جا خرابکاری می‌کنه.
INFJ: یه جغد دانا، نصف شب باهاش حرف می‌زنه.
ENFJ: یه سگ وفادار که همه‌ی محبت دنیا رو خرجش می‌کنه.
INTJ: یه گربه‌ی سرد و مغرور که فقط خودش انتخاب می‌کنه کی بغلی بشه.
ENTJ: یه سگ نگهبان تر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>INTP: یه آکواریوم پر از ماهی که بیشتر وقتا فراموش می‌کنه غذا بده.</p><p>ENTP: یه میمون شیطون که همه‌جا خرابکاری می‌کنه.</p><p>INFJ: یه جغد دانا، نصف شب باهاش حرف می‌زنه.</p><p>ENFJ: یه سگ وفادار که همه‌ی محبت دنیا رو خرجش می‌کنه.</p><p>INTJ: یه گربه‌ی سرد و مغرور که فقط خودش انتخاب می‌کنه کی بغلی بشه.</p><p>ENTJ: یه سگ نگهبان تربیت‌شده؛ همه‌چیز باید تحت کنترل باشه.</p><p>INFP: یه خرگوش بانمک که براش اسم افسانه‌ای انتخاب می‌کنه.</p><p>ENFP: یه طوطی پرحرف که باهاش کل روز دیالوگ درمیاره.</p><p>ISTP: یه مار یا ایگوانا چون خاص و خفن به نظر میاد.</p><p>ESTP: یه سگ پرانرژی که باهاش میره بیرون دنبال هیجان.</p><p>ISFP: یه همستر یا گربه‌ی ناز برای عکسای aesthetic.</p><p>ESFP: یه کاکادو جیغ‌زن که همیشه وسط مهمونی‌ها مرکز توجهه.</p><p>ISTJ: یه لاک‌پشت که آروم، بی‌دردسر و منظم باشه.</p><p>ESTJ: یه اسب چون میشه سوارش شد و کنترلش کرد.</p><p>ISFJ: یه گربه‌ی ملوس که بچه‌ش طور بزرگش کنه.</p><p>ESFJ: یه سگ پشمالوی بانمک برای مهمونی بردن و عکس گرفتن.</p><p><strong>به عنوان یه INFPواقعا قبول دارم.‌ ولی شاید باورتون نشه </strong></p><p><strong>هروقت واسه یه حیوون اسم گذاشتم یک روز نمگذشت نیمرد ولی بنظرم الان تو اون حال هوای افسانه ای احساسی نیستم گذشت اون موقع ها هعیی</strong></p><p> </p><p>تو چطور رفیق؟!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://personalitytype1.blogix.ir/post/48/comment</comments>
		<dc:creator>ܟܿߊ‌ܝ̇ߺܩ‌ ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥ‌‌ܘ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://personalitytype1.blogix.ir">تایپ شخصیتے</source>
	</item>
	<item>
		<title>#داستان_نویسی_پست_۲۶ | 🖋️نقطه امن؛یک نویسنده روانی...!🔏</title>
		<link>https://hosnakhosrowsh.blogix.ir/post/168</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hosnakhosrowsh.blogix.ir/post/168</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 21:33:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[| پنج حس در داستان 👂🏻👐🏻
فضای داستان فقط با چشم ساخته نمی‌شود.
صدا، بو، لمس و حتی طعم  
می‌توانند فضا را واقعی‌تر کنند.
📌 از همه حس‌ها استفاده کن.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>| پنج حس در داستان 👂🏻👐🏻</p><p>فضای داستان فقط با چشم ساخته نمی‌شود.</p><p>صدا، بو، لمس و حتی طعم  </p><p>می‌توانند فضا را واقعی‌تر کنند.</p><p>📌 از همه حس‌ها استفاده کن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hosnakhosrowsh.blogix.ir/post/168/comment</comments>
		<dc:creator>ܟܿߊ‌ܝ̇ߺܩ‌ ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥ‌‌ܘ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://hosnakhosrowsh.blogix.ir">🖋️نقطه امن؛یک نویسنده روانی...!🔏</source>
	</item>
	<item>
		<title>حتما کسی را تازگی ها در نظر داری | 🖊️شعر هاے باران خورـבـہ...!</title>
		<link>https://bittersilence.blogix.ir/post/79</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bittersilence.blogix.ir/post/79</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 21:26:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[لابد به غیر از من کسی را زیر سر داری
دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری
با اینکه از حال پریشانم خبر داری
بی طاقتی این روزها جایی دلت گیر است
بو برده ام از شهر من قصد سفر داری
بو برده ام از عطر مشکوک تنت شب ها
جایی دگر عشقی دگر یاری دگر داری
سردی زمستانی در این گرمای تابستان
لب های بی رنگ و نگاهی بی ثمر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>لابد به غیر از من کسی را زیر سر داری</p><p>دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری</p><p>با اینکه از حال پریشانم خبر داری</p><p>بی طاقتی این روزها جایی دلت گیر است</p><p>بو برده ام از شهر من قصد سفر داری</p><p>بو برده ام از عطر مشکوک تنت شب ها</p><p>جایی دگر عشقی دگر یاری دگر داری</p><p>سردی زمستانی در این گرمای تابستان</p><p>لب های بی رنگ و نگاهی بی ثمر داری</p><p>آهسته گفتی: دوستت دارم و از لحنت</p><p>معلوم شد از من کسی را دوست تر داری...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bittersilence.blogix.ir/post/79/comment</comments>
		<dc:creator>ܟܿߊ‌ܝ̇ߺܩ‌ ܝ̇ߺویܢܚܝ̇ߺܥ‌‌ܘ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://bittersilence.blogix.ir">🖊️شعر هاے باران خورـבـہ...!</source>
	</item>
	<item>
		<title>معرفی جعبه‌ابزار فرمولاسیون داروینا: پایان آزمون و خطا در R&amp;D | داروینا</title>
		<link>https://darwina.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://darwina.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 21:04:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صنعت داروسازی همواره با چالش‌های پیچیده‌ای در بخش تحقیق و توسعه روبه‌رو بوده است. از هزینه‌های سنگینِ آزمون و خطاهای آزمایشگاهی گرفته تا استرس‌های ناشی از شکستِ بچ‌های پایلوت در مرحله اسکیل‌آپ، همگی انرژی و بودجه شرکت‌ها را می‌بلعند. مسترباکس تحقیق و توسعه (R&amp;D MasterBox) داروینا دقیقاً برای پای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260824211119802801.webp" alt="معرفی جعبه‌ابزار فرمولاسیون داروینا: پایان آزمون و خطا در R&amp;D" /></p><p>صنعت داروسازی همواره با چالش‌های پیچیده‌ای در بخش تحقیق و توسعه روبه‌رو بوده است. از هزینه‌های سنگینِ آزمون و خطاهای آزمایشگاهی گرفته تا استرس‌های ناشی از شکستِ بچ‌های پایلوت در مرحله اسکیل‌آپ، همگی انرژی و بودجه شرکت‌ها را می‌بلعند. <strong>مسترباکس تحقیق و توسعه (R&amp;D MasterBox) داروینا</strong> دقیقاً برای پایان دادن به همین کابوس‌ها طراحی شده است. این محصول، مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های تخصصی هوش مصنوعی است که فرآیند فرمولاسیون را از چند ماه به چند دقیقه کاهش می‌دهد.</p><h2>چرا این پکیج یک انقلاب در آزمایشگاه شماست؟</h2><p>برخلاف سیستم‌های عمومی که گاهی اطلاعات غلط یا خیالی می‌دهند، این جعبه‌ابزار با یک معماری مهندسی‌شده و اختصاصی توسعه یافته است:</p><ul><li><strong>سپر ضدتوهم (Zero Hallucination):</strong> اگر داده‌ای مستند موجود نباشد، سیستم قاطعانه درخواست تست آزمایشگاهی می‌کند و هرگز عددسازی نمی‌کند.</li><li><strong>بومی‌سازی برای بازار دارویی:</strong> پیشنهاد جایگزین‌های مواد جانبی (Excipients) هوشمندانه و با در نظر گرفتن محدودیت‌های تامین در بازار داخلی انجام می‌شود.</li><li><strong>معماری مکث تعاملی:</strong> پیش از ارائه خروجی نهایی، سیستم مانند یک مدیر ارشد سوالات کلیدی (مثل میزان رطوبت پودر یا نوع بسته‌بندی) را از شما می‌پرسد.</li></ul><h2>محتویاتِ تخصصیِ مسترباکس R&amp;D</h2><p>با تهیه این پکیج، شما به ابزارهای قدرتمندی دسترسی دائمی خواهید داشت که نقش یک تیم کامل را ایفا می‌کنند:</p><ul><li><strong>دستیار مهندسی معکوس:</strong> تحلیل دقیق داروی برند و ارائه سه پروتوتایپ اولیه (ایمن، اقتصادی و بهینه‌شده) برای شروع سریع.</li><li><strong>تحلیل‌گر سازگاری و پایداری:</strong> پیش‌بینی تداخلات شیمیایی پیش از هدررفتِ مواد گران‌قیمت در دستگاه انکوباتور.</li><li><strong>ناجی اسکیل‌آپ (QbD):</strong> ریشه‌یابی فوری مشکلات مقیاس صنعتی مانند چسبندگی (Sticking) و ارائه راه‌حل‌های عملیاتی.</li><li><strong>کامپایلر ماژول ۳ (CTD):</strong> تبدیل سریع یادداشت‌های خام آزمایشگاهی به اسناد رسمی، شماره‌بندی‌شده و منطبق بر استانداردهای ICH.</li><li><strong>شبیه‌ساز دفاع از فرمولاسیون:</strong> یک هدیه ویژه که در آن ربات در نقش بازرس غذا و دارو، فرمول شما را برای آمادگی در جلسات واقعی به چالش می‌کشد.</li></ul><h2>یک سرمایه‌گذاری بی‌خطر برای دپارتمان کیفیت</h2><p>هزینه هدر رفتن مواد اولیه در یک بچِ پایلوت ناموفق چقدر است؟ ارزش مسترباکس R&amp;D داروینا تنها کسری از این خسارت‌های پنهان است. با استقرار این سیستم، شما یک دستیار متخصص، خستگی‌ناپذیر و دقیق را به دپارتمان فرمولاسیون خود اضافه می‌کنید. زمان آن رسیده که روش‌های سنتی را کنار بگذارید و سرعت توسعه محصولات خود را به استانداردهای جهانی برسانید.</p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p>برای اطلاع از مبلغ سرمایه‌گذاری و هر سوالی داشتین با ما در ارتباط باشید .</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://darwina.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>داروینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<source url="https://darwina.blogix.ir">داروینا</source>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260824211119802801.webp" type="image/webp" />
		<media:thumbnail url="https://dl.blogix.ir/20260824211119802801.webp" />
	</item>
</channel>
</rss>